ایتالو کالوینو
ماه و ـنیاک

در طول شب بیست ثانیه تاریکی بود و بیست ثانیه ـنیاک. فقط به مدت بیست ثانیه آسمان لاجوردی نمایان می‌شد. آسمانی که ابرهای سیاه روی آن سایه انداخته بود، داس طلایی ماه در هاله‌ی نامحسوسی پوشیده شده بود و بالاخره ستارگانی که هر چه بیشتر نگاهشان می‌کردی کوچکی آن‌ها بیشتر و بیشتر و تا خرده ستاره‌های راه‌ شیری، قابل رؤیت بود. ولی تأمل در جزئیات جز در مجموع امکانپذیر نبود. چرا که بیست ثانیه زود می‌گذشت و ـنیاک ظاهر می‌شود.
ـنیاک قسمتی از آگهی تبلیغاتی اسپاک-کنیاک[1] بود که در بالای بامی نصب شده بود و بیست ثانیه روشن بود و بیست ثانیه خاموش. هنگامی که روشن بود، هیچ‌چیز دیده نمی‌شد: ماه ناگهان بی‌رنگ‌ورو و آسمان یکدست سیاه و صاف می‌شد، ستارگان درخشش خود را از دست می‌دادند و گربه‌هایی که تا ده ثانیه پیش، در طول قرنیزها و ناودان‌ها، بدنشان را پیچ و تاب می‌دادند و مرنوی عاشقانه سرداده بودند، حالا زیر نور تابلو نئون ـنیاک، با موهای سیخ شده، خودشان را پشت سفال‌ها قایم می‌کردند.
افراد خانواده‌ی مارکووالدو، از پنجره‌ی اتاق زیر شیروانی‌شان با افکاری ضد و نقیض، ناظر این منظره بودند. شب بود و ایزولینا که دختر بزرگی شده بود، احساس می‌کرد مهتاب در او اثر کرده است. قلبش مالش می‌رفت به طوری که حتی صدای قارقارکی رادیوی طبقات زیرین، همچون نغمه‌ی دل‌انگیزی به گوشش می‌رسید که با روشن شدن ـنیاک ریتم دیگری همچون موزیک جاز پیدا کرده بود. ولی دخترک آن بالا تک و تنها بود. پیتروچو و میکلینو چشم به تاریکی دوخته بودند و سعی می‌کردند با تجسم خود در جنگلی و در محاصره‌ی راهزنان، مزه‌ی ترسی دلچسب و شیرین را بچشند. اما بعد به محض روشن شدن ـنیاک، شست دست‌شان را بالا و انگشت اشاره‌شان را مستقیم مقابل یکدیگر می‌گرفتند و می‌گفتند: «ایست، دست‌ها بالا! من نمبو کید[2] هستم!» مادرشان دومیتلا وقتی تاریکی همه‌جا را فرا می‌گرفت با خود فکر می‌کرد: «حالا دیگر باید بچه‌ها را صدا کنم. ممکن است سرما بخورند. ایزولینا هم خوب نیست این وقت شب جلو پنجره ایستاده باشد!» ولی بلافاصله داخل و خارج خانه نورانی می‌شد و او احساس می‌کرد به خانه‌ی مجللی دعوت شده است.
ولی در مورد فیوردالیجی فرق می‌کرد. پسرکی بود پانزده ساله که بیشتر از سنش رشد کرده بود. با هر خاموش شدن ـنیاک در داخل دندانه‌ی نون، پنجره‌ی کوچک اتاق زیر شیروانی که روشنایی کمی از آن می‌تابید، دیده می‌شد که از پشت شیشه‌ی آن چهره‌ی مهتابگون دختری که معلوم نبود همرنگ نور نئون است یا مهتاب، نمایان می‌شد. چهره‌اش هنوز مثل دختر بچه‌ها بود که با لبخند پسرک به طرز غیر قابل تصوری شکفته می‌شد؛ گویی لبهایش به تبسم نشسته باشد. ولی ناگهان از دل تاریکی، نون ـنیاک با شدت بیرون می‌پرید و چهره‌ی دخترک محو و به سایه‌ی کمرنگ روشنی تبدیل می‌شد.
مارکووالدو در غلیان این احساسات سعی می‌کرد به بچه‌هایش موقعیت اجرام سماوی را یاد بدهد: «آن خرس بزرگ است، یک، دو، سه، چهار و آنجا سکان است. آن یکی خرس کوچک است. ستاره‌ی قطبی هم سمت شمال را نشان می‌دهد.»
- آن یکی چی را نشان می‌دهد؟
- آن حرف کاف است. آخرین حرف کلمه‌ی کنیاک و هیچ ربطی به ستاره ندارد، در حالی که ستاره‌ها چهار جهت اصلی یعنی شمال، جنوب، مغرب و مشرق را نشان می‌دهند. ماه اگر در مغرب باشد، ماه نو است و اگر در مشرق باشد هلال نزولی است.
- بابا، پس کنیاک هم نزولی است؟ خمیدگی ک به سمت شرق است!
- چه ربطی دارد؟ هلالی است یا نزولی، این یک آگهی تجاری است که از طرف شرکت اسپاک آنجا نصب شده است.
- ماه چی، ماه را کدام شرکت کار گذاشته است؟
- ماه را هیچ شرکتی نصب نکرده است. ماه یک قمر است و همیشه هست.
- اگر همیشه هست پس چرا شکلش عوض می‌شود؟
- شکلش همان است منتها به صورت هلال در می‌آید که فقط قسمتی از آن دیده می‌شود.
- از کنیاک هم فقط یک قسمتش معلوم است.
- چون ساختمان پیربرناردی بلندتر است و جلوش را گرفته است.
- یعنی از ماه هم بلندتر است؟
به این ترتیب با هر روشن شدن ـنیاک، اجرام سماوی با آگهی‌های تجاری زمینی قاطی می‌شد؛ ایزولینا آهش به خواندن مامبو تبدیل می‌شد، دخترک مهتابگون نیز در آن گوشه‌ی سرد و کم سوی اتاق زیر شیروانی محو می‌شد و فیلیپتو و میکلینو با مشت‌های گره‌کرده به طرف آگهی تجاری که تا بیست ثانیه‌ی دیگر خاموش می‌شد، رگبار مسلسل هوایی می‌بستند: «تق، تق، تق...»
فیلیپتو که با خاموش شدن تابلوی نئون خواب به چشمانش آمده بود و حال و هوای جنگجویی از سرش پریده بود، گفت: «بابا، بابا، دیدی چطور با یک رگبار مسلسل خاموشش کردم؟»
یک دفعه از دهان پدرش پرید: «کاشکی این تابلو خُرد می‌شد! آن وقت اسد را نشان‌تان می‌دادم، جوزا را و...»
میکلینو که هیجان‌زده شده بود، گفت: «چی! اسد! پس یک دقیقه صبر کن.» فکری به ذهنش رسیده بود. تیر و کمانش را برداشت و قلوه سنگ‌هایی که همیشه مقداری ذخیره در جیبش داشت درآن گذاشت و پشت سر هم به طرف ـنیاک نشانه رفت.
ناگهان ریزش تگرگی روی سفال‌ها و حلبی ناودان‌های بام روبرو، صدای شکستن شیشه‌ای، برخورد قلوه سنگی بر روی کاسه‌ی فلزی چراغ راهنما و بالاخره صدای آدمی که از آن پایین می‌گفت: «وای، از آن بالا به جای باران خرده شیشه می‌بارد، ای لعنتی‌ها!» به گوش رسید. اما میکلینو درست لحظه‌ای تیر و کمانش را کشیده بود که تابلوی نئون بعد از بیست ثانیه روشنایی، خاموش شده بود. همه آن بالا، در ذهنشان شروع به شمارش کردند: یک، دو، سه،...، ده، یازده، تا بیست. به نوزده که رسیدند نفسی کشیدند بیست و سپس بیست و یک و بیست و دو را هم بیمناک از اینکه تند تند شمرده باشند شمردند. ولی نه، مثل اینکه خبری از ـنیاک نبود؛ کماکان خاموش بود. فقط خطوط سیاه نیم شکسته‌ای که به سختی قابل خواندن بود روی چارچوب آهنی، همچون پیچک مو بر روی داربستش باقی مانده بود. همه ذوق‌زده شده بودند چرا که ناگهان گنبد آسمان، ستاره باران بالای سرشان نمایان شد.
مارکووالدو که دستش را بالا برده بود تا پس‌کردنی محکمی به میکلینو، احساس کرد در فضا پرتاب شده است: تاریکی‌ای که تا ارتفاع بام‌ها را در بر گرفته بود، دنیای آن پایین با نورهای زرد و سبز و قرمزی که مانند اشکال درهم و برهم کماکان درهم می‌چرخیدند، چراغ‌های چشمک‌زن راهنما، خطوط نورانی مسیر ترامواهای خالی و مخروط نور چراغ‌های ماشین‌ها را، همچون حجاب تیره‌ای از دنیای بام‌ها جدا کرده بود. از این دنیا هیچ نوری غیر از نوری مهتابی رنگ که مانند دود محو بود، به بالا نمی‌رسید. وقتی مارکووالدو سرش را بلند، در حالی که نور دیگر آزارش نمی‌داد، دورنمای فضایی در برابرش گسترده شد که ستارگان در عمقش پراکنده بودند و کهکشان به هر سو می‌چرخید، مانند کره‌ای که همه چیز را در برمی‌گیرد ولی خود هیچ حد و مرزی ندارد؛ و از تنها شکافی که از بافت به هم پیوسته‌ی آن به وجود آمده بود، ستاره‌ی ونوس به چشم می‌خورد تا بلکه انوارش همچون روزنه‌ای ثابت که از آن نور فوران می‌کرد و باز در یک نقطه جمع می‌شد، بر تارک کره‌ی زمین بدرخشد.
ماه نو معلق در این آسمان، به جای آنکه ظاهر انتزاعی نیمه‌اش را به رخ بکشد، می‌خواست طبیعت کروی کدررنگ خود را – که اطرافش بر اثر تابش اشعه‌ی مایل خورشیدی گمشده در پشت زمین، نورانی شده بود - با حفط رنگ گرمش برملا کند؛ همان‌گونه که فقط در برخی از شب‌های گرم اوایل تابستان محسوس است. مارکووالدو با دیدن باریکه‌ی ماه که آن بالا در میان سایه روشن، گویی قیچی شده باشد، احساس می‌کرد دلش برای ساحلی که هنوز معجزه‌آسا در شب از تابش نور خورشید برخوردار باشد، تنگ شده است.
بچه‌ها که از آخر و عاقبت کاری که کرده بودند می‌ترسیدند، کنار پنجره استاده بودند: ایزولینا هنوز در حال و هوای خودش بود و فیوردالیچی تنها کسی بود که متوجه نور ضعیف آن اتاق زیر شیروانی شده بود. مادرشان گفت: «یالله، یالله دیروقت است. آنجا جلوی پنجره چکار می‌کنید؟ آخر این مهتاب بلایی سرتان می‌آورد!»
میکلینو تیر و کمانش را بلا گرفت و گفت: «الان ماه را هم خاموش می‌کنم!» هنوز حرفش را تمام نکرده بود که بغلش کردند و به رختخوابش بردند.
به این ترتیب آن شب و شب بعد، تابلو نئون بام مقابل، فقط اسپاک-کـ را نشان می‌داد و اتاق مارکووالدو کهکشان را.
ولی صبح روز دوم شبح باریک دو برقکار در لباس کار، روی بام مقابل، میان چارچوب تابلو نئون ظاهر شد که مشغول کنترل سیم‌ها بودند. مارکووالدو مثل پیرمردهایی که هوا را پیش‌بینی می‌کنند، سرش را از پنجره بیرون برد و گفت: «امشب ـنیاک دوباره روشن خواهد شد.» در اتاق زیر شیروانی زده شد. در را باز کردند. آقایی عینکی دم در ایستاده بود، گفت: «ببخشید ممکن است از پنجره‌ی شما نگاهی به بیرون بیندازم؟ متشکر خواهم شد.» در ضمن خودش را معرفی کرد: «من دکتر گودیفردو، مأمور تابلوهای نئون هستم.»
مارکووالدو پیش خود فکر کرد: «دیگر کارمان ساخته است! می‌خواهد مقدار خسارت را برآورد کند! الان از پنجره نگاه می‌کند و می‌فهمد که سنگ از همین‌جا پرتاب شده است.» و درحالی که یادش رفته بود چطور جذب آن افلاک شده بود، می‌خواست بچه‌هایش را با دست خفه کند. به قصد میانجیگری گفت: «خوب دیگر پسر بچه‌اند، همین طوری سنگی به طرف گنجشک‌ها پرت کردند، حالا نمی‌دانم چطور به تابلو اسپاک خورد. ولی من آن‌ها را تنبیه کردم. بله، تنبیه‌شان کردم! مطمئن باشید که دیگر تکرار نخواهد شد.»
دکتر گودیفردو با حالتی جدی گفت: «در حقیقت من برای شرکت کنیاک توماواک[3] کار می‌کنم، نه برای شرکت اسپاک. آمد‌ه‌ام ببینم آیا می‌شود یک آگهی تجاری روی این بام نصب کرد. ولی موضوع برایم جالب است، تعریف کنید.»
به این ترتیب، مارکووالدو نیم ساعت بعد، قراردادی را با شرکت کنیاک توماواک رقیب سرسخت اسپاک امضا کرد. قراردادی مبنی بر اینکه هر بار تابلو نئون ـنیاک روشن می‌شود، بچه‌ها باید با تیر و کمان سنگی به طرفش پرتاب کنند.
دگتر گودیفردو گفت: «بالاخره کاسه‌ی صبرشان لبریز خواهد شد.» و پربَدَک هم نگفته بود، چرا که شرکت اسپاک به خاطر مخارج سنگینی که صرف آگهی کرده بود به ورطه‌ی ورشکستگی افتاده بود. با دیدن خرابی‌های مکرر قشنگ‌ترین آگهی تجاریش، آن را به فال بد گرفت. طلبکارها که آگهی را یک روز «کـ ـیاک» می‌دیدند؛ روز دیگر «کنـ ـاک» و آخرش تبدیل به «کنـ ک» شده بود، حمل بر بدی اوضاع اقتصادی اسپاک دانستند. از طرفی آژانس تبلیغاتی نیز از تعمیر مجدد آن در صورت عدم پرداخت بدهکاری‌هایش سرباز زد. در نتیجه با خاموش ماندن آن تابلو نئون زنگ خطر بین طلبکارها به صدا درآمد: اسپاک ورشکست شده است.
در آسمان مارکووالدو ماه شب چهارده، تمام و کمال می‌درخشید.
ماه به هلال نزولی رسیده بود که برقکارها روی بام مقابل پیدایشان شد. آن شب روبه‌روی اتاق‌شان، با خطی درشت و برجسته، دو برابر آگهی قبلی این تابلو خوانده می‌شد: کنیاک توماواک. دیگر نه ماهی بود، نه کهکشانی، نه آسمانی و نه تاریکی‌ای؛ فقط کنیاک توماواک بود و بس که هر دو ثانیه یک‌بار روشن و خاموش می‌شد.
کسی که از همه بیشتر ضرر کرد فیوردالیجی بود. چون اتاقک زیر شیروانی دخترک مهتابگون، پشت حرف بزرگ و نفوذناپذیر «واو» ناپدید شده بود.

ایتالو کاوینو، مارکووالدو، برگردان سمانه سادات افسری، انتشارات سروش، چاپ اول، 1370


[1] Spaak-Cognac
[2] قهرمان داستانهای مصور کودکان
[3] Cognac Tomawak