ریموند کارور


دختر برای کریسمس به میلان آمده و می‌خواهد بداند بچگی‌هایش چه‌طوری گذشته. هر موقع مرد می‌بیندش – و این خیلی کم پیش می‌آید – دختر همین درخواست را از او می‌کند.
می‌گوید: بگو، بگو ببینم اون وقت‌ها چه‌طوری بود؟ مشروب استرگا را مزمزه می‌کند. منتظر می‌ماند و با دقت مرد را نگاه می‌کند.
دختر ِ آرام و لاغراندام و جذابی است. سرزندگی از سر و رویش می‌بارد.
مرد می‌گوید: خوب، قضیه مربوط به خیلی وقت پیشه. مربوط به بیست سال پیش. اونها توی آپارتمان مرد در ویافابرونی نزدیک کاسکینا گاردنز زندگی می‌کردند.
دختر می‌گوید: دیدی گفتم به خاطر می‌آری. ادامه بده، بعد چی؟
مرد می‌پرسد: چی می‌خوای بشنوی؟ چی می‌تونم بهت بگم؟ خب، یه چیزهایی می‌تونم برات بگم. وقایعی که وقتی بچه بودی اتفاق افتاد. شامل تو هم می‌شه، اما نه زیاد.
دختر می‌گوید: خب بگو، اما اول دوتا مشروب بیار که مجبور نشی وسط ماجرا برای مشروب آوردن حرف‌هات رو قطع کنی.
مرد با مشروب از آشپزخانه برمی‌گردد، می‌نشیند روی صندلی و شروع می‌کند به تعریف کردن.

- اونها هنوز خودشون بچه بودند که دیوانه‌وار عاشق هم شدند. وقتی ازدواج کردند پسره هجده سالش بود و دوست دخترش شانزده سال بیش‌تر نداشت. هنوز هیچی نشده صاحب یک دختر هم شدند.
بچه اواخر نوامبر، موقعی که هوا به شدت سرد شده بود به دنیا اومد. تولدش مصادف شده بود با اوج فصل مهاجرت مرغابی‌ها به اون نقطه از کشور. پسره عاشق شکار بود. خوب، البته این یک طرف قضیه بود.
دختره و پسره حالا شده بودند زن و شوهر؛ پدر و مادر. توی آپارتمان سه خوابه‌ای که زیر یک مطب دندان‌پزشکی بود زندگی می‌کردند. عوض پرداخت اجاره خانه و اسباب واثاثیه، شب‌ها مطب دندان‌پزشک رو که در طبقه بالا بود تمیز می‌کردند. تابستان به چمن و گل‌ها رسیدگی می‌کردند، و زمستان‌ها کار پسره این بود که برف‌های پیاده‌رو رو پاروبزنه و توی محوطه سنگ نمک بپاشه. این طور بگم، این دوتا بچه عجیب عاشق هم بودند. به این قضیه اضافه کن بلندپروازی زیاد و رؤیابافی پر از هیجان اونها رو. همیشه درباره‌ی این که می‌خواهند چی بکنند و کجا بروند حرف می‌زدند.
مرد از روی صندلی بلند می‌شود و دقیقه‌ای از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. به شیروانی‌ها که زیر نور بی‌رمق بعد از ظهر مدام روی آن‌ها برف می‌نشیند.
دختر می‌گوید: قصه رو تعریف کن.
- پسره و دختره توی اتاق خواب می‌خوابیدند، اما بچه توی اتاق نشیمن در تخت نوزاد می‌خوابید. حالا دیگر سه هفته‌ای از تولد بچه گذشته بود و تازه عادت کرده بود شب‌ها بخوابه.
شنبه شبی بود که پسره بعد از این که کارش را توی مطب تمام کرد به دفتر خصوصی دندان‌پزشک رفت، پاهاش رو روی میز گذاشت و به کارل ساترلند، شکارچی و ماهی‌گیر پیری که از دوستان پدرش بود، تلفن زد.
همین که پیرمرد گوشی را برداشت گفت: کارل، من پدر شده‌ام. ما یه دختربچه داریم.
پیرمرد گفت: بهت تریک می‌گم پسر. زنت چه طوره؟
پسره گفت: خوبه، بچه هم خوبه، حال هر دو شون خوبه.
کارل گفت: خیلی خوبه، خوش حالم که این رو می‌شنوم. به زنت سلام برسون. اگه برای شکار زنگ زده‌ای، می‌خوام چیزی بهت بگم. آن قدر غاز به این جا اومده که حد و حساب نداره. با این که سال‌هاست می‌رم شکار، اما تا حالا این همه غاز ندیده بودم. همین امروز پنج تا شکار کردم. دو تا صبح و سه تا بعد از ظهر. فردا صبح بازم می‌رم شکار. اگه بخوای می‌تونی بیای.
پسره گفت: البته که می‌آم. به همین خاطر زنگ زده‌ام.
کارل گفت: پس سر ساعت پنج و نیم صبح این جا باش که بریم. فشنگ زیادی با خودت بیار. شکار خوبی در پیش داریم. صبح می‌بینمت.
پسره کارل ساترلند را دوست داشت. پدرش تازه مرده بود و او هم دوست پدرش بود. بعد از مرگ پدرش بود که پسر و ساترلند شروع کردند به شکار رفتن با هم؛ شاید به این وسیله می‌خواستند جای خالی اون رو، که هر دو حس‌اش می‌کردند پرکنند. ساترلند لاغراندام بود سرش داشت تاس می‌شد. تنها زندگی می‌کرد و اهل حرف‌های معمولی نبود. گاهی که با هم بودند پسره احساس راحتی نمی‌کرد. مدام نگران این بود که نکنه حرفی بزنه یا کاری کنه که درست نباشه؛ چون عادت نداشت با آدم‌هایی معاشرت کنه که مدتی طولانی رو به سکوت می‌گذرونند. وقتی هم حرف می‌زد اغلب پیرمرد خودرای بود، و پسر هم غالباً با نظرش موافق نبود. با این حال، در مرد نوعی سرسختی و خوی جنگلی بود که پسر اون رو دوست می‌داشت و تحسین می‌کرد.
پسره گوشی رو گذاشت و اومد پایین که موضوع رو به دختره بگه. همین طور که سرگرم آماده کردن وسایل شکار بود دختره به او نگاه می‌کرد؛ به پالتوی شکار، جعبه‌ی فشنگ‌ها، چکمه‌ها، جوراب‌ها، کلاه شکار، لباس زیر ِ پشمی و تفنگ شکار.
دختره پرسید: کی برمی‌گردی؟
گفت: شاید نزدیک ظهر، شاید هم تا پنج – شش بعد از ظهر طول بکشه. خیلی دیره؟
دختره گفت: نه، خوبه. ما هم تا اون موقع کارهامون رو انجام می‌دیم. برو خوش باش. استحقاقش رو داری. شاید فردا عصر لباس کردیم تن کاترین و رفتیم دیدن سالی.
پسره گفت: خوبه، فکر خوبی به نظر می‌آد. بذار درباره‌اش برنامه‌ریزی کنیم.
سالی خواهر دختره بود. ده سال از اون بزرگ‌تر بود و پسره کمی عاشقش بود؛ همان طور که کمی عاشق بتسی بود. بتسی خواهر دیگه دختره بود. یه بار پسره به دختره گفت: اگه با هم عروسی نمی‌کردیم، می‌رفتم سراغ سالی. دختره پرسید: بتسی چی؟ با این که برام سخته اعتراف کنم اما باید بگم حس می‌کنم بتسی از سالی و من واقعاً خوشگل‌تره. خوب، نگفتی اون چی؟
پسره گفت: بتسی هم همین طور، و زد زیر خنده. گفت: ولی نه به همون شدتی که سراغ سالی می‌رفتم. در سالی چیزی هست که گرفتارت می کنه. نه، گمونم سالی رو به بتسی ترجیح می‌دادم، البته اگه انتخابی در کار بود.
بعد دختره پرسید: اما واقعاً عاشق کی هستی؟ توی دنیا کی رو از همه بیشتر دوست داری؟ کی همسرته؟
پسره گفت: تو، تو همسرمی.
دختره پرسید: وهمیشه هم عاشق هم می‌مونیم؟ پسره می‌دید که دختره از این مکالمه حسابی لذت می‌بره.
گفت: همیشه، همیشه با هم خواهیم بود درست مثل غازهای کانادایی. اولین قیاسی که ذهنش رسید همین بود. چون اون روزها اغلب به غازها فکر می کرد. بعد گفت: غازها فقط یک بار جفت پیدا می‌کنند. معمولاً این کار رو اوایل زندگی‌شون انجام می‌دن و بعد برای همیشه با هم می‌مونند. اگه برای یک از اونها اتفاقی بیفته و یا بمیره، اون یکی یا می‌ره و جداگانه زندگی می‌کنه و یا بین غازها باقی می‌مونه و به زندگیش ادامه می ده اما به صورت مجرد و تنها.
دختره گفت: غم‌انگیزه. اما گمونم اون طوری غم‌انگیزتره. منظورم اینه توی گروه بمونه و تنها باشه سخت‌تره تا این که بره یک گوشه‌ای برای خودش زندگی کنه.
پسره گفت: بله، غم‌انگیزه اما این قانون طبیعته.
دختره پرسید: تا حالا یکی از آنها رو کشته‌ای؟ می‌دونی که منظورم چیه.
پسر، سرش را به علامت تایید تکان داد: دو سه بار غازها رو زده‌ام، وقتی اونها رو می‌زدم، دو- سه دقیقه بعد غاز دیگه‌ای از بقیه جدا می‌شد و بالای سر اون که روی زمین افتاده بود چرخ می‌زد و سر و صدا می‌کرد.
دختره با نگرانی پرسید: و تو اون رو هم می زدی؟
پسره جواب داد: اگه می‌تونستم. گاهی تیرم به خطا می رفت.
دختره گفت: این تورو ناراحت نمی‌کرد؟
پسره گفت: هیچ وقت، وقتی داری شکار می‌کنی به این چیزها فکر نمی‌کنی. می‌بینی که من همه چیز غازها رو دوست دارم. حتی وقتی در حال شکار نیستم هم دوست دارم اونها رو تماشا کنم. همه نوع تضادی توی زندگی پیدا می‌‌شه. نباید به این تضادها فکر کنی.
بعد از شام، آبگرمکن رو روشن کرد و در حمام کردن بچه به دختر کمک کرد. بار دیگر از این که نوزاد نیمی شبیه او و نیمی شبیه دختره بود تعجب کرد. چشم‌ها و دهان بچه به او رفته بود و بینی و چانه‌اش به دختره. بدن کوچک بچه را پودر زد و بعد هم لای انگشت‌های دست و پای او پودر مالید. وقتی زنش بچه را پوشک می‌کرد و پیژامه می‌پوشاند زل زده بود به او.
ظرف آبی را که بچه را در آن شسته بودند توی وان خالی کرد و رفت طبقه بالا. بیرون هوا سرد و ابری بود. نفس که می‌کشید بخار از دهانش بیرون می‌زد. آن چه از چمن باقی مانده بود زیر نور چراغ‌های خیابان مثل کرباس به نظر می‌رسید؛ خشک و خاکستری. برف‌ها کنار پیاده‌رو تلنبار شده بود. ماشینی عبور کرد و او صدای ساییده شدن ماسه‌ها را زیر لاستیک‌هاش شنید. خیالش رو به فردا برد. به وقتی که غازها بالای سرش در آسمان می‌چرخند و قنداق تفنگ با هر شلیک به شانه‌اش لگد می‌زند.
در را قفل کرد و آمد پایین.
توی تختخواب سعی کردند چیزی بخوانند، اما هر دو خوابشان برد. اول دختر خوابید. پلک‌هاش که سنگین شد مجله از توی دستش پایین افتاد و رفت لای لحاف. چشم‌های پسر هم بسته شد، اما اون‌ها رو باز کرد، زنگ ساعت را تنظیم کرد و چراغ رو خاموش کرد.
با صدای بچه از خواب پرید. توی اتاق نشیمن چراغ روشن بود و او دختر رو دید که کنار گهواره ایستاده و بچه رو توی بغلش تکون می ده. دقیقه‌ای بعد بچه رو گذاشت سر جاش، چراغ رو خاموش کرد و برگشت توی تختخواب.
ساعت دو بامداد بود و پسر دوباره خوابید.
صدای بچه باز اون رو از خواب بیدار کرد. این بار دختر محل نگذاشت. بچه چند دقیقه‌ای بریده بریده گریه کرد و بعد ساکت شد. پسر گوش داد و بعد شروع کرد به چرت زدن.
چشم‌هاش رو باز کرد، لامپ اتاق نشیمن دوباره روشن شده بود. نشست و چراغ رو روشن کرد.
دختر گفت: نمی‌دونم چش شده، بچه رو بغل گرفته بود و قدم می‌زد: پوشکش رو عوض کرده‌ام. شیر هم بیشتر از همیشه خورده، اما همین طور داره گریه می‌کنه. یه لحظه هم ساکت نمی‌شه. خیلی خسته شده‌ام. می‌ترسم از دستم بیفته.
پسر گفت: تو بیا بخواب، من اون رو می‌گیرم.
بلند شد و بچه را از دختر گرفت. دختر توی تختخواب دراز کشید.
دختر از توی اتاق خواب گفت: چند دقیقه که تکونش بدی، خوابش می‌گیره.
پسر روی کاناپه نشست و بچه رو گذاشت روی زانوش. بچه رو اون قدر تکون داد تا پلک‌هاش بسته شدند. پلک‌های خودش هم نزدیک بود روی هم بیفتند. با احتیاط بلند شد و بچه را گذاشت توی گهواره‌اش.
پانزده دقیقه به ساعت چهار مانده بود و او هنوز چهل‌وپنج دقیقه فرصت داشت که بخوابه. خزید توی تختخواب.
چند دقیقه بعد باز صدای گریه بچه بلند شد. این بار هر دو با هم از خواب پریدند، و پسر فحش داد.
دختر به پسر گفت: محض رضای خدا، معلومه چت شده؟ شاید مریضه یا طوریش شده. شاید نباید حمامش می‌کردیم.
پسر، بچه را برداشت. بچه با پاهاش توی هوا لگد زد و ساکت شد. پسر گفت: ببینش، به نظر من که هیچیش نیست.
دختر گفت: تو از کجا می‌دونی؟ بذار من بغلش کنم. می‌دونم که باید چیزی بهش بدم بخوره، اما چی، نمی‌دونم.
چند دقیقه بعد که بچه آرام شد و از گریه ایستاد، دختر باز گذاشتش سر جاش. پسر و دختر زل زدند به بچه، اما وقتی بچه چشم‌هاش رو باز کرد و زد زیر گریه، این بار به هم نگاه کردند.
دختر، بچه رو برداشت، اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود. گفت: عزیزم، عزیزم.
پسر گفت: شاید شکم درد گرفته.
دختر پاسخی نداد. حالا دیگر بدون توجه به پسر، بچه رو توی بغل گرفته بود و تکون می‌داد.
پسر دقیقه‌ای صبر کرد و بعد رفت توی آشپزخانه تا برای قهوه آب جوش درست کند. زیرپوش پشمیش رو پوشید و دکمه‌هاش رو بست. بعد شروع کرد به لباس پوشیدن.
دختر به او گفت: داری چی کار می‌کنی؟
پسر گفت: دارم می‌رم شکار.
دختر گفت: فکر می‌کنم نباید بری. بذار هوا که روشن شد اگه بچه حالش خوب بود اون وقت برو. هر چند فکر می‌کنم بهتره که امروز صبح نری شکار. دلم نمی‌خواد با این بچه که این طوری گریه می‌کنه تنها بمونم.
پسر گفت: ولی کارل با من قرار گذاشته. ما با هم قرار گذاشته‌ایم.
دختر گفت: گور پدر قرار تو با کارل. گور پدرخود کارل . من حتی اون مرد رو نمی‌شناسم. از تو هم می‌خوام که نری شکار، فقط همین. به نظر من توی این شرایط تو حتی نباید به رفتن فکر کنی.
پسر گفت: تو کارل رو قبلاً دیده‌ای. می‌شناسیش. منظورت چیه که می‌گی نمی‌شناسمش؟
دختر گفت: منظورم این نبود و تو هم خوب می‌دونی منظورم چیه. منظورم اینه که دلم نمی‌خواد با یه بچه مریض تنها بمونم.
پسرگفت: یه دقیقه صبر کن، تو نمی‌فهمی.
دختر گفت: نه، تو نمی‌فهمی. من زنت هستم. این بچه توئه. اون مریضه یا مشکلی براش پیش اومده. نگاش کن. چرا گریه می‌کنه؟ تو نمی‌تونی ما رو تنها بذاری و بری شکار.
پسر گفت: عصبی نشو.
دختر گفت: من دارم می‌گم شکار رو هر وقت که بخوای می‌تونی بری، اما مشکلی برای بچه پیش اومده و تو می‌خوای ما رو تنها بذاری و بری شکار.
بچه شروع کرد به گریه کردن. دختر رفت بچه را گذاشت توی گهواره، اما بچه باز شروع کرد به گریه کردن. دختر با عجله اشک‌هاش رو با آستین لباس خوابش پاک کرد و بار دیگر بچه رو بغل کرد.
پسر به کندی بند پوتین‌هاش رو بست، پیراهن و لباس گرمش رو پوشید و پالتوش رو تن کرد. صدای سوت کتری آب جوش که روی اجاق بود از توی آشپزخانه بلند شد.
دختر گفت: تو داری انتخاب می‌کنی. کارل یا ما. منظورم اینه که باید بین ما یکی رو انتخاب کنی.
پسر گفت: منظورت چیه؟
دختر جواب داد: خودت شنیدی چی گفتم. اگه خانواده‌ای می خوای باید انتخابش کنی.
زل زدند به هم‌دیگر. بعد پسر لوازم شکار رو برداشت و بیرون زد. ماشین رو روشن کرد. لایه یخ روی شیشه‌های ماشین رو پاک کرد.
با این که شب دما پایین آمده بود، اما حالا هوا چنان صاف شده بود که ستاره ها دیده می‌شدند. ستاره‌ها بالای سرش سوسو می‌زدند. همین طور که رانندگی می‌کرد به ستاره‌ها خیره شد و وقتی به فاصله آن‌ها فکر کرد از حیرت تکان خورد.
چراغ ایوان خانه کارل روشن بود. اتومبیل استیشن‌اش توی پارکینگ پارک بود. و موتورش آهسته کار می‌کرد. همین که پسر کنار جدول پارک کرد کارل از خانه بیرون آمد. پسر تصمیمش رو گرفته بود.
وقتی پسر روی پیاده‌رو آمد، کارل گفت: می تونی ماشین رو کنار خیابون پارک کنی. من آماده‌ام. فقط باید چراغ‌ها رو خاموش کنم. باورم نمی شه. ادامه داد: جدی می‌گم. فکر می‌کردم حالا خواب باشی. برای همین بود که یه دقیقه پیش زنگ زدم خونه‌ات. زنت گفت که راه افتادی بیای این جا. واقعاً که باورم نمی‌شه.
پسر گفت: درسته. دنبال کلمات می‌گشت. روی یه پا تکیه داد و یقه‌اش رو بالا کشید. دست‌هاش رو گذاشت توی جیب پالتوش. ادامه داد: قبلاً بیدار شده بودم کارل. هر دومون مدتی بود بیدار شده بودیم. گمونم بچه طوریش شده. نمی‌دونم. مدام گریه می‌کنه . چیزی که هست اینه که فکر می‌کنم فعلاً نمی تونم بیام کارل.
کارل گفت: خوب می‌رفتی پای تلفن و بهم زنگ می‌زدی پسر. لازم نبود این همه راه رو بیای این جا که این رو به من بگی. اصلاً مهم نیست، گور پدر شکار. شکار از اون کارهاست که هم می‌شه انجامش داد و هم می‌شه رهاش کرد. یه فنجون قهوه می‌خوری؟
پسر گفت: نه، بهتره برگردم.
کارل به پسر نگاه کرد. گفت: باشه، اما من می‌رم.
پسر هنوز ایستاده بود توی ایوان و حرفی نمی‌زد.
کارل گفت: هوا صاف شده. فکر نمی‌کنم امروز چیز دندون‌گیری شکار کنم. به هرحال گمونم چیزی از دست نمی‌دی.
پسر سرش را تکان داد. گفت: می‌بینمت کارل.
کارل گفت: خداحافظ، گوش کن چی بهت می‌گم. تو خوشبختی و هیچ وقت هم به کسی اجازه نده غیر از این بهت بگه. این رو جدی می‌گم.
پسر ماشینش رو روشن کرد و منتظر ماند. به کارل نگاه کرد که رفت داخل خانه و چراغ ها رو خاموش کرد. بعد پسر ماشین رو توی دنده انداخت و از جدول کنار پیاده‌رو دور شد.
چراغ اتاق نشمین روشن بود، اما دختر خوابیده بود توی تختخواب و بچه هم کنارش خواب بود.
پسر چکمه‌ها، شلوار و پیراهنش رو درآورد. آهسته و بی‌صدا. با جوراب و لباس زیر پشمی نشست روی کاناپه و روزنامه صبح رو خواند.
خیلی زود هوای بیرون روشن شد. دختر و بچه خواب بودند. بعد از مدتی پسر رفت توی آشپزخانه و شروع کرد به سرخ کردن گوشت.
چند دقیقه بعد دختر با لباس خوابش اومد توی آشپزخانه و بدون این که حرفی بزند اون رو بغل کرد.
پسر گفت: مواظب باش لباس خوابت آتیش نگیره. دختر خودش رو توی آغوش اون رها کرده بود اما چسبیده بود به اجاق.
گفت: برای ماجرای دیشب متاسفم. نمی‌دونم چه مرگم شده بود. نمی‌دونم چرا اون حرف‌ها رو زدم .
پسر گفت: مهم نیست، بذار این رو درست کنم.
دختر گفت: نمی‌خواستم اون طوری پرخاش کنم. وحشتناک بود.
پسر گفت: اشتباه از من بود. کاترین چه طوره؟
دختر گفت: بهتره، نمی‌دونم نصف شب چش بود. بعد از این که رفتی دوباره پوشکش رو عوش کردم و دیگه خوب شد. حالش خوب بود تا این که خواب رفت. نفهمیدم موضوع چی بود. از دست ما عصبانی نشو.
پسرخندید و گفت: از دست تو عصبانی نیستم. احمق نشو. حالا بذار به این ماهیتابه برسم.
دختر گفت: تو بنشین، من خودم صبحانه رو آماده می کنم . چه قدر وافل* برای این گوشت آماده کنم؟
پسر گفت: زیاد. حسابی گرسنه‌ام .
دختر گوشت رو از ماهیتابه بیرون آورد و بعد شروع کرد به درست کردن خمیر وافل. پسر پشت میز نشست و بدنش رو شل کرد. زل زده بود به کارهایی که دختر توی آشپزخانه انجام می‌داد.
دختر از آشپزخانه بیرون زد تا در ِ اتاق خوابشان رو ببنده. بعد رفت تو اتاق نشیمن و صفحه‌ای رو که هر دوشان دوست داشتند توی گرامافون گذاشت.
دختر گفت: دلم نمی‌خواد دیگه این طوری بیدار بشیم.
پسر گفت: حتماً، و خندید.
دختر بشقابی از گوشت، تخم‌مرغ سرخ کرده و وافل جلوی پسر گذاشت. بشقاب دیگری هم برای خودش گذاشت. گفت: غذا آماده است.
پسر گفت: معرکه‌س. روی وافل کره و شیره مالید، اما همین که می‌خواست تکه‌ای از اون رو ببره، بشقاب برگشت روی زانوهاش.
از پشت میز بلند [شد] و گفت: باورم نمی‌شه.
دختر به سر و وضع و حالت صورتش نگاه کرد و زد زیر خنده.
گفت: اگر خودت رو تو آینه ببینی... و دوباره خنده‌اش گرفت.
پسر به شیره‌ای که روی زیر شلواری پشمی اش پاشیده بود، به گوشت و تخم‌مرغ و تکه‌های وافلی که به شیره چسبیده بودند نگاه کرد و زد زیر خنده.
سرش را تکان داد و گفت: داشتم از گرسنگی می‌مردم . و باز خنده‌اش گرفت.
دختر گفت: یعنی گرسنه‌ات بود، و زد زیر خنده.
پسر زیرشلواری پشمی‌اش را در آورد و آن را انداخت جلوی در حمام. بعد آغوشش رو باز کرد و دختر خودش رو انداخت توی بغلش.
دختر گفت: دیگه هیچ وقت با هم دعوامون نمی شه. هیچ چیز ارزش دعوا نداره. مگه نه؟
پسر گفت: البته.
دختر گفت: دیگه دعوامون نمی شه.
پسرگفت: نه، نمی شه. وبعد اون رو بوسید.


مرد از روی صندلی‌اش بلند می‌شود و باز لیوان‌ها را پر از مشروب می‌کند.
می‌گوید: همین، قصه تموم شد. قبول دارم داستان فوق‌العاده‌ای نبود.
دختر می‌گوید: اما من لذت بردم. راستش رو بخوای داستان خیلی جالبی بود. اما چی شد؟ منظورم اینه بعد چه اتفاقی افتاد؟
مرد شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و مشروبش را می‌برد کنار پنجره. هوا تاریک شده است، اما هنوز برف می بارد.
می گوید: بعد اوضاع تغییر کرد. نمی‌دونم چه طوری، اما تنها چیزی که می‌دونم اینه که بدون این که بفهمی یا بخوای اوضاع تغییر کرد.
دختر می‌گوید: بله، درسته، فقط... اما حرفش را تمام نمی‌کند.
درآن لحظه قضیه را پی نمی‌گیرد. در انعکاس شیشه پنجره، مرد دختر را می‌بیند که محو ناخن‌هایش شده است. بعد دختر سرش را بالا می‌گیرد و با نشاط حرف می‌زند. می‌پرسد از این‌ها گذشته، مرد او را می‌برد شهر را نشانش دهد؟
مرد می‌گوید: چکمه‌هات رو بپوش و بریم.
اما هنوز کنار پنجره ایستاده بود و آن زندگی را به خاطر می‌آورد، آن خندیدن‌ها را؛ آن به هم تکیه دادن‌ها و خندیدن تا اشک از چشم‌ها در آمدن را، در زمانی که هیچ چیزدیگر – سرما و جایی که مرد در سرما می‌رفت – دست کم برای مدتی مانع آن‌ها نبود.

ریموند کارور، فاصله و داستان‌های دیگر، ترجمه‌ی مصطفی مستور، نشر مرکز، 1380

پ.ن: برای رعایتِ امانت، رسم‌الخط و نشانه‌گذاری‌های این نوشتار عیناً به همان شکل و شمایلی‌ست که در کتاب آمده.


* Waffle، نوعی کیک شیرین و خوش طعم که دو طرف آن را سرخ می‌کنند. م