مارگریت دوراس

ایتالیاست.
رُم است.
هتل است.
پیاتزاناوُناست.
سرسرای هتل خالی است، ولی در ایوان زنی روی صندلی ِ راحتی نشسته‌است.
پیش‌خدمت‌ها سینی به‌دست از مشتری‌های روی ایوان پذیرایی می‌کنند، برمی‌گردند، در انتهای سرسرا از نظر دور می‌شوند. دوباره می‌آیند.
زن خوابش برده‌است.
مردی از راه می‌رسد. از مشتری‌های هتل است. می‌ایستد، نگاهی به زن ِ خفته می‌اندازد. می‌نشیند. چشم از زن برمی‌دارد.
زن بیدار می‌شود.
مرد محجوبانه از او می‌پرسد:
- مزاحم‌تان شدم؟
زن به‌نرمی لب‌خند می‌زند. جواب نمی‌دهد.
- من مسافر هتل هستم. هر روز می‌بینم‌تان که سرسرا را طی می‌کنید و می‌آیید این‌جا می‌نشینید (مکث). گاهی هم خواب‌تان می‌برد. و من نگاه‌تان می‌کنم، شما هم این را می‌دانید.
سکوت. زن نگاه‌اش می‌کند. به هم نگاه می‌کنند. زن ساکت است. مرد می‌پرسد:
- ضبط تصویر راتمام کردید؟
- بله...
- لابد دیالوگ‌ها هم تمام شده؟
- بله. یکی‌ش مانده‌بود. دیالوگ‌ها را پیش از فیلم‌برداری نوشته‌بودم.
چشم از هم برمی‌دارند. تشویش آشکار است. مرد با صدایی بم می‌گوید:
- فیلم احتمالن در این‌جا شروع می‌شود، در این ساعت... همین حالا، با رنگ‌باختن آفتاب.
- نه، فیلم در این‌جا شروع شده، با سوآل شما در مورد تصویر.
سکوت. تشویش بیش‌تر می‌شود.
- چه‌طور؟
- با تنها سوآلی که درمورد تصویر کردید، همین‌حالا. فیلم قبلی از زندگی‌ام محو شد.
مکث – تأنّی.
- و بعد... نمی‌دانید که...
- نه، هیچ... شما هم همین‌طور...
- درست است، هیچ.
- و شما؟
- من، تا این‌ لحظه، نه، نمی دانستم.
هر دو به‌سمت پیاتزانوُا سر برمی‌گردانند. زن می‌گوید:
- من اصلن توجه نداشتم. فیلم‌برداری از فواره‌ها را در روز ۲۷ آوریل ۱۹۸۲ و در ساعت ۱۱ انجام دادیم... شما هنوز به این هتل نیامده‌بودید.
به چشمه نگاه‌ می‌کنند.
- انگار باران می‌بارد.
- نه، نمی‌بارد، به نظر می‌رسد. شب‌ها این‌طور است. در این فصل در رُم باران نمی‌بارد. باد قطره‌های آب را می‌پاشد روی زمین. تمام میدانچه خیس می‌شود.
- بچه‌ها پابرهنه‌اند...
- هر شب نگاه‌شان می‌کنم.
مکث.
- هوا کمی سرد شده.
- رُم خیلی به دریا نزدیک است. سرما، می‌دانید که، سرمای دریاست.
- به‌گمانم. بله.
مکث.
- صدای گیتار است، نه؟ آواز هم انگار می‌خوانند...
- بله، هم‌راه با همهمه‌ی فواره‌ها... همه‌چیز در هم آمیخته است. ولی به‌واقع آواز می‌خوانند.
گوش نمی‌دهند.
- شاید هم غلط می‌خوانند، به‌کل.
- مطمئن نیستم. شاید اصلن غلط نباشد. دیگر نمی‌توانیم تشخیص دهیم...
- یعنی دیگر خیلی دیر است؟
- شاید. از همان ابتدا هم دیر بوده.
سکوت. زن جواب می‌دهد:
- نگاه کنید، فواره‌ی وسطی انگار یخ زده، به سرب می‌ماند.
- دیده‌بودم‌اش... نور چراغ‌های داخل آب انگار در سردی ِ آب شعله‌ور است.
- بله، این چین‌خورده‌گی‌هایی که روی سنگ ملاحظه می‌کنید، ‌رد و اثر خیزابه‌هایی هستند که از رودهایی دور، رودهای خاورمیانه، شاید هم دورتر، رودهای اروپای مرکزی؛ رد و اثری هستند از مسیر و بستر رودها.
- و این سایه‌های روی آدم‌ها...
- سایه‌های آدم‌های دیگرند، آدم‌هایی که چشم به رودخانه دوخته‌اند.
مکث طولانی. زن می‌گوید:
- نگرانی‌ام این است که مبادا رُم وجود داشته...
- رُم وجود داشته.
- مطمئن‌اید؟
- بله. رودها هم همین‌طور. باقی چیزها هم همین‌طور.
- چه‌طور تحمل‌شان می‌کنید...
سکوت. زن با صدایی بم می‌گوید:
- هیچ سر در نمی‌آورم که این چه‌جور ترسی است، ترسی متفاوت از آن‌چه در چشم‌های این تندیس‌های سنگی ِ زن‌ها می‌بینیم. این زن-تندیس‌های شاه‌راه ویاآپیا فقط قسمت‌های حجاری‌شده‌شان را نشان‌مان می‌دهند، مستوری‌ها را نمی‌بینیم، پنهان‌اند حالا. می‌خواهند به کدام‌سو ببرندمان؟ به‌سوی کدام شب؟ آدم حتا به این سراب هم شک می‌کند، این هاله‌ی شفاف برتابیده از سنگ‌های سفید، شفافیتی یک‌دست و بی‌نقص، درست است؟
- شما آشکارا از هرچیزی ترس دارید.
- ترس‌ام از این است که نکند از شهر رُم اشباع شده‌باشم.
- از کمال ِ رُم؟
- نه... از جنایات‌اش.
در سکوتی ممتد، به‌هم نگاه می‌کنند. بعد چشم از هم برمی‌گیرند. مرد می‌گوید:
- این چه دل‌مشغولی سمجی است که شما را این‌طور رنجور کرده، باعث شده کنج این ایوان زندانی شوید و چشم‌به‌راه روز بمانید...
- شما می‌دانستید که من بدخوابم.
- بله، من هم مثل شما بدخوابم.
- پس، ملاحظه می‌کنید که...
- علت این پریشانی‌تان چیست؟
- علت‌اش این است که چیز دیگری مدام ذهن‌ام را از فکر کردن به رُم منحرف می‌کند... چیزی که شاید هم‌زاد رُم باشد، و در جایی بیرون از رُم شکل گرفته‌باشد، جایی دور،‌ دور از رُم، در شمال اروپا شاید، ملاحظه می‌کنید...
- فکر و خیالی که هیچ حاصلی ندارد؟
- هیچ. مگر خاطره‌ای گنگ؛ شاید هم خیالی، ‌ولی نه غیرواقعی.
- در رُم به‌یاد سرزمین شمال افتادید؟
- بله، از کجا فهمیدید؟
- نمی‌دانم.
- بله، در همین‌جا، در رُم، و در اتوبوس مدارس.
سکوت محض.
گاهی عصرها، دَم غروب،‌رنگ‌های ویاآپیا شبیه رنگ‌های شهر توسکانی می‌شود، توسکانی شهری است شمالی. من این شهر را از دوره‌ی جوانی‌ام می‌شناسم، شاید هم از دوره‌ی کودکی. اولین‌بار در یک‌ کتابچه‌ی راهنمای سیّاحان با آن آشنا شدم، و بعد در سفرهای دسته‌جمعی ِ دوران تحصیل. موضوع مربوط می‌شود به تمدن ِ از بین‌رفته‌ی رُم فعلی. کاش می‌توانستم از زیبایی‌های آن مناطق برای‌تان بگویم؛ آن فکر و خیال هم، به‌طرزی غریب و ناگهانی، در همان مناطق به ‌هم گره خورده‌اند. دل‌ام می‌خواست می‌توانستم از ساده‌گی آن آدم‌ها، از رنگ چشم‌هاشان، از جغرافیا و اقلیم‌شان، از کشت-و-زرع و دام‌داری‌شان، از آسمان‌شان بگویم –مکث- می‌بینید، درست مثل لب‌خندتان،‌ محو البته، که بعد از آشکارشدن دست‌نیافتنی می‌شود. مثل جسم‌تان، جسم از بین رفته‌تان. مثل عشق، البته بدون وجود شما، بدون وجود من. خُب، چه‌طور می‌شود گفت؟ چه‌طور می‌شود دوست نداشت.

سکوت. نگاه‌هایی به‌تناوب.
مکث. هردو خاموش‌اند. مرد نگاه‌اش به دوردست است، به هیچ. زن می‌گوید:
- گمان نکنم که رم می‌اندیشیده، توجه می‌کنید، اقتدارش را به رخ می‌کشیده. آدم‌ها می‌اندیشیده‌اند، البته در جاهای دیگر، مناطقی دیگر. اندیشه در جای دیگری موجودیت داشته. رُم محلی بوده برای صدور فرمان جنگ.
- در اصل، مطالعه‌ی آن کتابچه‌ی راهنمای سیاحان و آن سفر مبیّن چه‌چیز بود؟
- مبیّن این‌که در همه‌جا آدم با آثار هنری روبه‌روست –مجسمه، معبد، بناهای تاریخی، چشمه‌های معدنی، اماکن خصوصی، عرصه‌های کارزار- ولی در این‌جا، در این خلنگ‌زار، از این‌چیزها خبری نیست.
مطالعه‌ی این کتابچه مربوط به دوران کودکی است، بعد هم فراموش شد. بعدها یک‌بار که با اتوبوس مدرسه به گردش دسته‌جمعی رفته‌بودیم، خانم معلم گفته‌بود که عظمت این تمدن در این‌جا بی‌سابقه بوده، اشاره‌اش به خلنگ‌زارهای محل عبور اتوبوس مدرسه بود.
در آن بعدازظهر هوا بارانی بود، جایی نمی‌شد رفت. بنابراین خانم معلم درباره‌ی خلنگ‌زار‌ها و جنگ‌ها و یخچه‌ها حرف زده‌بود. ما به حرف‌های‌اش گوش می‌دادیم، همان‌طور که نگاه‌اش می‌کردیم، همان‌طور که خلنگ‌زارها را نگاه می‌کردیم.
سکوت. مرد می‌پرسد:
- منطقه‌ی همواری بوده، بدون پستی و بلندی، چیزی به‌چشم نمی‌آمد؟
- هیچ‌چیز، به‌جز خطی از دریا در دوردست ِ دشت. خلنگ‌زار، بله هیچ‌کدام از ما فکرش را هم نکرده‌بود، هیچ‌وقت، توجه می‌کنید، هیچ‌وقت، ابدن.
- رُم چه‌طور؟
- رُم را در مدرسه خوانده‌بودیم.
- خانم معلم چی می‌گفت...
- بله، خانم معلم همان‌وقت که آدم جایی را نمی‌دید، می‌گفت که در این‌جا تمدنی به‌وجود آمده... در این‌جا، در این نقطه‌ از کُره‌ی ارض. می‌گفت که هنوز هم می‌تواند وجود داشته‌باشد،‌ مدفون در زیر خاک‌های بیابان.
- آن بیابا بی‌انتها.
- بله، بیابان به آسمان منتهی می‌شد. دیگر از تمدن چیزی نمانده، به‌جز حفره‌ها و مغاک‌هایی در زمین که از بیرون نامرئی بودند. می‌پرسیدیم که آیا این حفره‌ها ممکن است گور بوده‌باشند؟ در جواب می‌شنیدیم که نه. البته هیچ معلوم هم نیست که معبد نبوده‌باشند. ولی مسلّم این است که این حفره‌ها به‌دست انسان ساخته شده، بنا شده‌اند.
خانم معلم می‌گفت که برخی از این حفره‌ها به اتاق‌های بزرگ شبیه بوده‌اند، برخی شبیه قصر و برخی دیگر به‌صورت دالان و معبرهایی بوده منتهی به راه‌هایی مخفی. تمام این چیزها به‌دست انسان بنا شده‌بوده،‌ ساخته‌ی دست بوده. حتا روی بعضی خشت‌های دیواره‌های زیرین نشانه‌هایی از نقش ِ دست دیده می‌شد، نقش‌هایی از دست انسان،‌ با پنجه‌های باز، و گاهی مجروح.
- آن دست‌ها، از نظر خانم معلم، نشانه‌ی چه‌چیز بود؟
- می‌گفت که این‌ها، این دست‌ها، فریادهایی بوده تا بعدها آدم‌هایی دیگر بشنوند یا ببینند. فریاد و ندایی برخاسته از دست‌ها.
- در آن زمان، زمان گردش‌های دسته‌جمعی، چند سال‌تان بود؟
- دوازده‌سال و نیم. شگفت‌زده بودم. در زیر آسمان و بر بالای آن حفره‌ها شاهد تمدن‌هایی بودیم  که طی قرن‌های متمادی سال به سال روی هم انباشته شده‌بود تا این‌که رسیده بود به ما. ما، دختربچه‌های توی اتوبوس مدسه.
سکوت. زن نگاه می‌کند. به‌یاد می‌آورد.
- حفره‌ها درست نزدیک اقیانوس‌اند، مسیری ماسه‌ای و شیب‌دار، در خاک حاصل‌خیز بیابان. در مسیر بیابان هیچ آبادی نیست. جنگل از بین رفته‌است. با از بین رفتن جنگل، دیگر اسمی از بیابان برده نشده، ابدن. همین‌طور به‌جا مانده، در این مکان، و در معرض زمان. بعد هم در وسط این خاک ِ اشباع‌شده از آب، پُر از لای و لجن شده. این چیزها را می‌شود فهمید، ولی دیگر نمی‌شود دید، یا لمس کرد. از بین رفته است.
- این چیزها را از کجا می‌دانید؟  
- از کجا می‌دانم؟ آدم هیچ‌وقت به‌درستی نمی‌داند... ولی سردر می‌آورد. بی‌شک برای این‌که آدم همیشه می‌دانسته، همیشه سوآل کرده، و همیشه هم به همان شیوه جواب داده. از هزارها سال پیش چنین بوده. به هر بچه‌ی به‌عقل رسیده‌ای این چیزها گفته می‌شود. آدم هر چیز تازه‌ای را بچه‌ها یاد می‌دهد: «ببین، این حفره‌ها را که می‌بینی، به‌دست آدم‌هایی ساخته‌شده که اهل شمال بوده‌اند.»
- همان‌طور که در جاهای دیگر می‌گویند: «این تخته‌سنگ‌ها را می‌بینید، مادرانی بوده‌اند که شب قبل از تصلیب فرزندان‌شان، روی همین تخته‌سنگ‌های اورشلیم آرمیده‌اند؛ این فرزندان، این دل‌باخته‌گان خدای یهوه که رُم جنایت‌کارشان خواند.»
- و باز به‌همین سیاق، می‌گویند: ببینید، این‌جا هم همین‌طور، از این مغاک می‌رفته‌اند تا به آب برسند؛ می‌رفته‌اند تا به آبادی‌هایی برسند که مسکن سوداگران شهر بوده. این مغاک‌ها معبر را‌هزنان اورشلیم هم بوده تا به کالوِر بروند و در آن‌جا به دار آویخته شوند. برای تمام این کارها و همین‌طور برای بازی بچه‌ها، تنها همین یک معبر بوده.
سکوت.
- در این جا آیا می‌توان از عشق‌های مشهور هم حرف زد؟
- نمی‌دانم... شاید. بله.
سکوت. تشویش.
- کی می‌تواند باشد این زن، در وادی این عشق؟
- ملکه به‌نظر من. ملکه‌ی بیابان‌ها مثلن. در روایات مکتوب، این زن همان ملکه‌ی سامری است.
- و کسی که در جنگ سامری فاتح می‌شود کیست؟ کسی که کیفر می‌دهد؟
- سپه‌سالاری از قشون رُم. سرسلسله‌ی امپراتوری.
- به‌گمان‌ام حق با شماست.
- سکوت. سکوتی سنگین، به‌سنگینی اعصار کهن.
- در سراسر رُم از قضیه باخبر بوده‌اند.
- بله، رُم از طریق جنگ‌ها به این موضوع پی برده. در این مورد مشکلی که سر راه عشق وجود دارد دقیقن می‌تواند مربوط به جار-و-جنجالی باشد که بر سر عشق آن زن به‌راه افتاده، عشق ملکه‌ی سامری.
- بله، عشق باشکوهی بوده. ولی چه‌طور به این پی برده‌اند؟
- همان‌طور که آدم توانسته به‌تعداد مرده‌ها پی ببرد، که توانسته آن صدای آهسته را در دل شب بشنود و به شمار زندانیان پی ببرد. در زمان صلح هم آدم به همین‌طریق پی می‌برد. و باز به همین‌طریق حتا دانستیم که مرد به‌جای این‌که زن را بکشد، گرفتارش کرده.
- بله.
- زنی در میان هزارهزار مرده، زن جوان سامری، ملکه‌ی یهودیان،‌ ملکه‌ی آن بیابانی که هیچ ثمری برای رُم نداشته،  ملکه‌ای که با احترام به رُم بازگردانده شده... بله، چه‌طور می‌توان بدنام ِ شوریده‌گی نشد...
در سراسر رُم بی‌صبرانه منتظر شنیدن خبرهایی از این عشق بوده‌اند، هر شب، هر روز، حتا خبرهایی جزئی... رنگ پیراهن‌اش، رنگ چشم‌هاش در پس ِ دریچه‌ی زندان. اشک‌هاش، صدای هق‌هق‌اش.
- این عشق آیا آن‌قدر باشکوه است که حتا تاریخ هم از بیان آن قاصر است؟
- خیلی باشکوه، بله. شما می‌دانستید؟
- بله، باشکوه‌تر از آن‌که او، یعنی ویران‌کننده‌ی معبد، طالب‌اش باشد.
- بله، باشکوه و در عین حال ناشناخته. ولی به گمان من او خودش هم نمی‌دانسته که به آن زن علاقه‌مند است. از آن‌جا که استحقاق آن را نداشته، پس باور هم نمی‌کرده؛ متوجه هستید که... خوب یادم است، این چیز‌ها را، غفلت را یادم است، و او در چنبره‌ی این غفلت عاشق ِ زن بود.
- و احتمالن به‌استثنای مواقعی که زن را در تالارهای قصر در اختیار داشته، آن هم وقتی که نگهبانان در خواب بوده‌اند، مثلن در پایان شب.
- بله، به‌استثنای آن‌مواقع، بله... البته معلوم هم نیست.
سکوت طولانی. مرد می‌گوید:
- به‌نظر شما، مردان ِ خلنگ‌زار آیا خبر داشته‌اندکه رُم قصد غلبه بر جهان اندیشه و هستی را داشته است؟
- بله، بعید نمی‌دانم که آن‌ها از این قضیه باخبر بوده‌اند.
- در آن خلنگ‌زارها، در نخستین سرزمینی که سر از دریا بیرون آورده، مردم از همه‌چیز باخبر بوده‌اند.
- بله، همین‌طور است، از همه‌چیز. در آن خلنگ‌زارها، در آن وادی ِ مدفون در زیر ِ زمین، مردم از طریق فراریان، سربازان فراری ِ امپراتور، از طریق راهزنان و از خدابرگشته‌گان، از همه‌چیز باخبر می‌شده‌اند. همه از قصد رُم خبر داشته‌اند، و شاهد تکه‌پاره‌شدن خودشان بوده‌اند. وقتی هم که رُم اقتدار خودش را اعلام کرده، بله، وقتی جوهره‌ی اندیشه‌اش را از دست داده، آدم‌های توی حفره‌ها در تاریک‌اندیشی غرق شده‌اند.
- اندیشیدن... آیا آن‌ها بلد بوده‌اند بیندیشند؟
- نه، آن‌ها بلد نبوده‌اند بنویسند یا بخوانند. سال‌های‌سال و حتا قرن‌ها چنین بوده. از معنی این کلمات غافل بوده‌اند. ولی هنوز اصل قضیه را برای‌تان نگفته‌ام: فکر-و-ذکر این آدم‌ها خدا بوده، با دست‌های خالی چشم‌شان به بیرون بوده، به آسمان و دریا و باد. زمستان‌ها و تابستان‌ها.
- ربط‌شان با خدا این‌طوری بوده. حرف‌زدن‌شان با خدا مثل بازی بچه‌ها بوده.
- شما در این فیلم، عشق را به معنای کنونی‌اش مطرح کرده‌اید؟
- نمی‌دانم. به‌گمانم عشق ِ بالنده را مطرح کرده‌ام، بله، فقط همین.
- بر چه‌مبنایی رُم مرکزیت پیدا کرده؟
- بر مبنای این واقعیت که گفت-و-گو در رُم شکل‌گرفته. گفت-و-گو در باب عشق، طی قرن‌ها به‌صورت پرده‌ای لطیف رُم را پوشانده است. دل‌داده‌گان سرانجام اشک‌هایی از عشق و اشک‌هایی از تاریخ‌شان بر پیکر عظیم و بی‌جان ِ تاریخ رُم جاری خواهند کرد.
- برای کی اشک می‌ریزند؟
- برای خودشان؛ جمعی که در پراکنده‌گی‌شان وحدت دارند، اشک هم می‌ریزند.
- شما از دل‌داده‌گان معبد حرف می‌زنید؟
- البته. راستش، نمی‌دانم از کی حرف می‌زنم، ولی... از همین‌ها حرف می‌زنم، بله.
مکث. در سکوت، چشم از هم برگرفته‌اند. مرد می‌گوید:
- هیچ کلامی از دل‌داده‌گان معبد باقی نمانده، نه رمزی و رازی، نه خیالی... بله، همین‌طور است...
- زن نه به زبان رُمی تکلم می‌کرده و نه به زبان سامری. و میل، از همین برزخ سکوت سربرآورده، سکوتی مطلق، ناخواسته.
خاموش می‌مانند. بعد مرد می‌گوید:
- گفته‌شده که ماجرا ناشی از عشقی است بهیمی و ظالمانه.
- به‌گمانم، بله. ناشی از عشقی بهیمی و ظالمانه. البته من این را هم ناشی از نفس عشق می‌دانم.
مکث.
- سنای رُم باخبر شده و او را، یعنی حاکم را، به این کار مشقت‌بار واداشته تا به او یاد دهد که چه‌طور زن را ترک کند.
- پیغام را حاکم رُم به او می‌دهد...
- بله، شبانه، و خیلی سریع. یعنی وارد مسکونی‌اش می‌شود و با لحنی خشن خبر می‌دهد که کشتی عن‌قریب از راه می‌رسد. چندروز بعد هم به مرد می‌گوید که زن به چزاره بُرده خواهد شد. می‌گوید تنها کاری که می‌تواند بکند این است که آزادی را به زن بازگرداند. انگار گریه هم کرده.
می‌گوید که لازم است از او دوری کند تا زن بتواند به زندگی‌اش ادامه دهد. بعد هم اضافه می‌کند که هیچ‌وقت زن را نخواهد‌ دید.
- زن چیزی از زبان رُمی نمی‌داند.
- نه. ولی می‌بیند که مرد اشک می‌ریزد. زن از گریه‌‌ی مرد می‌گرید. مرد امّا به علت گریه‌ی زن پی نمی‌بَرد.
مکث.
- زن می‌بایست مرده باشد. ولی نه، باز هم به زندگی ادامه داده.
- بله. زندگی می‌کند، نمی‌میرد. بعدها می‌میرد، به دام دل می‌افتد، گرفتار مرد می‌شود، به او دل می‌بندد. ولی درعین‌حال تا آخر زمان می‌ماند. بقا می‌یابد، به یُمن وقوف و بصیرت به این‌که عشق هنوز هست، حی و حاضر، به‌‌کمال، گیرم شکسته حتا. هنوز هست، دردی است در تمام لحظه‌ها، به‌هرحال هست، حضور دارد، به‌کمال و همیشه پابرجا.
جان بر سر عشق می‌نهد.
- اشک می‌ریزد.
- بله، اشک می‌ریزد. در آغاز خیال می‌کند که برای قلمرو ِ به تاراج رفته‌ی خود اشک می‌ریزد، برای خلاء دهشت‌ناکی که سر راه‌اش است . هستی‌اش از اشک دوام می‌یابد. خور و خواب‌اش اشک است. با بصیرت ِ کر و کور شده از اشک، معترف است که دل به این مرد ِ رُمی بسته است.
- علت شوریده‌گی زن آیا ناشی از دل بستن به مرد است؟
- بله، من حتا می‌گویم: دست یافتن به افسونی قهرآمیز برای تعلق داشتن به مرد.
- شما گمان می‌کنید که مرد، در عین گرفتار شدن به حربه‌های زن، آیا زن را از سر شوریده‌گی دوست دارد؟
- گمان نمی‌کنم، نه.
نگاه‌اش کنید،
زن را،
چشم‌تان را ببندید،
می‌بینیدش، این مرد وانهاده را می‌بینید...
- بله، می‌بینم‌اش.
- زن خود را به دست سرنوشتی محتوم سپرده است. طالب این است که به هیئت ملکه درآید. دل‌اش می‌خواهد گرفتار شود. می‌خواهد همانی شود که مطلوب مرد است.
- این فرشته‌خویی ِ مکتوم در وجود زن از کجا ناشی می‌شود؟
- احتمالن از منصب اشرافی‌اش. شاید هم از ذکاوتی که دارد، و از این بابت  شبیه زنان انجیل است، شبیه زنان درّه‌های اورشلیم که مرگ را پیش‌گویی می‌کنند.
- چه‌طور شده که مرد تا این حد از نومیدی زن غافل بوده...
- خواسته‌است، به گمان‌ام. می دانید، او به خیال خودش می‌تواند همه‌چیز را ازآن ِخود کند.
سکوت. مرد می‌گوید:
- در پس ِ او همیشه پرده‌ای سیاه وجود داشته.
- بله، خودش آن را نمی‌بیند. هیچ‌چیز را نمی‌بیند. تاریخی را که پشت سر می‌گذارد نمی‌بیند. چیزی هم اگر از خلنگ‌زار سیاه در او باقی بماند، هنگام خروج از تالار برای همیشه از یاد می‌رود.
- خلنگ‌زار سیاه؟
- بله.
- کجاست...
- از نظر من، همه‌جا، در دشت‌های ساحلی ِ دورترین شهرهای شمالی.
- بله. مرد آیا رنج هم می‌کشد؟
- معلوم نیست، نه. گریه که نمی‌کند. شب‌ها نعره می‌کشد، شب‌ها. مثل بچه‌ای که بترسد.
- ولی، می‌بخشید، قبول کنید که او متحمّل دردی هم هست.
- درد اغلب تحمل‌ناپذیر است، آن هم شب‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شود، وقتی هم که به خود می‌آید بیش‌تر می‌شود، خیلی. گرچه زیاد طول نمی‌کشد.
- کسی آن‌ها را از هم جدا می‌کند... با ورود کشتی‌ای که قرار است آن‌ها را به چزاره ببرد.
- در این مرحله از ماجرا، تنها چیزی که شاهدیم، تکرار بی‌وقفه‌ی جمله‌ی پرنس است: یک روز صبح، کشتی می‌آید و شهریارتان شما را می‌برد به چزاره، به سزاره‌آ.
سکوت.
- بعد هم، بعد از این مرحله از ماجرا، به‌روشنی می‌بینیم‌اش که از تالار خارج می‌شود، با حالتی مرگ‌بار.
- بعدش؟
- بعد دیگر چیزی نمی‌بینیم.
سکوت.
- ما، شما و من، می‌توانیم درباره‌ی چیزی که بعدها پیش می‌آید حرف بزنیم، مثلن وقتی که او قرار است بگوید که کشتی می‌آید تا زن را ببرد. یا درباره‌ی این‌که اگر سنای رُم زن را نفرستد چه پیش‌خواهد آمد، یا درباره‌ی  این‌که زن چه‌طور می‌میرد، در تنهایی، روی زمین کاه‌پوش ِ سرسرای قصر رُم، در شبی از شب‌ها.
درباره‌ی این مرگ فرجام‌نیافته هم می‌شود حرف زد، و درباره‌ی دل‌بسته‌گی به چزاره، وقتی که مرد کشف‌اش می‌کند.  زن بیست‌ساله است. مرد او را به‌قصد ازدواج با خود می‌برد، برای همیشه. خودش هم نمی‌داند که برای کشتن می‌بردش؛ ولی می‌گوید برای ازدواج. هنوز نمی‌داند که برای کشتن می‌برد. درباره‌ی کشف هم می‌شود حرف زد، کشف بعد از قرن‌ها، و در خاک و خاشاک مخروبه‌های رُم، کشف اسکلت زن. استخوان‌ها گواه بر این بوده‌اند که اسکلت از آن ِ کیست. چه‌وقت و در کجا این اسکلت پیدا شده...
چه‌طور می‌توان از نگاه کردن به او چشم پوشید؛ از او،‌ نگاه‌کردن به او، این ملکه‌ی هنوز جوان، بعد از دوهزار سال.
عظیم. بی‌جان، عظیم است هنوز. بله. سینه‌های‌اش برجسته است، زیباست. سینه‌های عریان در پس پرده‌ی استغفار.
پاها. پنجه‌ی پا... قدم‌ها. حرکت نرم میانه‌ی اندام که به تمام بدن منتهی می‌شود... یادتان هست که...
مکث.
جسم احتمالن خلنگ‌زارها را پشت سر گذاشته است، جنگل‌ها را، گرمای رُم و نیز گرمای بیابان‌ها را، تعفّن دخمه‌ها را، در تبعید. بعدش را دیگر آدم نمی‌داند.
زن هنوز کشیده‌اندام است، باریک و بلند. تکیده، تکیده‌گی ِ آدم مرده، همان که اوست حالا. سیاهی ِ موها سیاهی ِ پرنده‌ای است سیاه. سبزی ِ چشم‌ها به غبار تیره‌ی شرق آمیخته است.
چشم‌ها آیا حالا غرقه‌ی مرگ‌اند... نه، چشم‌ها هنوز غرقه‌ی اشک‌های جوانی ِ اینک سال‌دیده‌اش هستند. پوسته‌ی تن حالا از جسم جداست، از جسم اسکلت.
پوستی مات و کم‌تاب، به‌نرمی ِ حریر، و شکن‌بردار. به ریگ چشمه‌ها می‌ماند این زن.
مرده‌ای که حالا شده‌است ملکه‌ی چزاره.
زنی است معمولی، ملکه‌ی سامری.

چراغ‌های سرسرای هتل خاموش می‌شوند. فضای بیرون تاریک‌تر شده‌است.
فواره های پیاتزاناوُنا فرو نشسته‌اند.
مرد شاید بگوید از همان‌وقت که زن را درازکشیده در ایوان هتل دیده، به او علاقه‌مند شده‌است.
حالا روز شده‌است.
مرد ضمنن گفته‌است که وقتی زن را در مقابل خود خفته دیده، نگران شده‌است، بعد بلافاصله از او دور شده، علت این نگرانی ِ ناشناخته را که در تمام جسم و در چشم‌هاش هم نفوذ کرده‌بوده نمی‌دانسته‌است.


نوشتن / همین و تمام / اَبان، سابانا، داوید، نوشته‌ی مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین، نشر نیلوفر