نورمن لِوین
همه‌ی ما از یک مجله‌ی کوچک شروع می‏کنیم!


ما در شهر ساحلی کوچکی زندگی می‌کنیم. تابستان‌ها که این شهر از همیشه زیبا‌تر است، جمعیت زیادی برای گذراندن تعطیلات به اینجا می‌آیند. در این مواقع است که ما هم برای تعطیلات به لندن می‌رویم.
همسرم معمولن از طزیق آگهی‌های روزنامه‌ی تایمز خانه‌ای پیدا می‌کند. یک‌بار خانه‌ی مردی را اجاره کردیم که در مناطق فقیر آفریقا هتل می‌ساخت تا سیاه‌های پول‌دار امریکایی بتوانند به دیدن زادگاه اجدادشان بروند. یک تابستان دیگر در خانه‌ی مهندس معماری بودیم که تقریبن همه‌چیزش با کنترل‌ از راه دور کار می‌کرد. بار سوم در خانه‌‌ای اقامت کردیم که صاحب‌اش داشت از همسرش جدا می‌شد –به‌دلیل عدم تمکین- و می‌خواست از کشور خارج شود.
در ژوئن امسال، همسرم یک آگهی به این مضمون دید: «خانه‌ی پزشکی در لندن جهت اجاره برای مدت سه‌هفته با اجاره‌بهای مناسب موجود است.» همسرم به آن شماره تلفن کرد و تصمیم گرفتیم آن خانه را اجاره کنیم.
این خانه در مرکز شهر، و نزدیک ایستگاه کنزینگتن ِ جنوبی بود و تا پارک کنزینگتن فاصله‌ی زیادی نداشت. تاکسی ما را در ایستگاه پَدینگتن سوار کرد –مردم لندن در روزهای گرم تابستان چه‌قدر رنگ‌پریده به‌نظر می‌رسیدند- و به خیابان عریضی برد، و مقابل خانه‌ی ویلایی سفیدرنگی ایستاد که در باغچه‌ی جلو آن بوته‌های اقاقیا کاشته بودند. یک‌بطری شیر گرم جلو در بود. در را باز کردم و چمدان‌های‌مان را بردم تو.
تلفن داشت زنگ می‌زد.
گفتم: «الو...»
صدای جوانی پرسید: « اِی. بی. سی؟»
گفتم: «متأسفم. شماره را اشتباه گرفته‌اید.»
- «شماره‌ی شما چند است؟»
- «۴۲۳۱ نایتزبریج.»
- «شماره درست است.»
گفتم: «حتمن اشتباه شده، اینجا خانه‌ی یک دکتر است.»
پرسید: «دکتر هست؟»
گفتم: «نه، رفته تعطیلات.»
- «می‌توانم برایش پیغام بگذارم؟»
«بیمار هستید؟»
او گفت: «نه، بگویید وایت تلفن کرد. دیوید وایت از سامِرسِت. شش‌ماه می‌شود که دست‌نویس کتابم را به او داده‌ام. قرار بود ماه ِ پیش جواب بدهد. تابه‌حال چهار نامه برای‌اش نوشته‌ام.»
«حتمن به او می‌گویم.»
مرد جوان با تردید گفت: «اگر فرصت بیشتری می‌خواهد، از نظر من اشکالی ندارد.»
گفتم: «خیلی‌خوب.» و گوشی را گذاشتم.
به همسرم گفتم: «معلوم نیست اینجا چه‌خبر است!»
ولی او و بچه‌ها مشغول وارسی ِ بقیه‌ی خانه بودند.
خانه‌ی بزرگی بود و نشانه‌های زندگی در سرتاسر آن دیده می‌شد. اتاق جلویی اتاق بچه‌ها بود با اسباب‌بازی‌های جورواجور، تخته‌سیاه، کتاب‌های کودکان و پُسترهایی که به دیوار چسبانده بودند. در اتاق نشیمن، نیمه‌ی پایین دیوارها را قفسه‌های کتاب پوشانده بود. راهرو، دو طرف راه‌پله، و پاگرد پله‌ها هم پر از کتاب بود. خانه سه حمام مجزا داشت. در اتاق ناهارخوری، بیشتر اوقات گربه‌ی دست‌آموزی روی بخاری نفتی خوابیده بود. و باغچه‌ی پشت خانه یکپارچه چمن بود و دورش گل‌کاری شده بود. حوضی با ماهی‌های قرمز داشت و درخت راشی هم در انتهای آن دیده می‌شد.
تلفن زنگ زد و صدای لرزانی گفت: «ممکن است با دکتر جونز صحبت کنم؟»
- «متأسفم، او رفته تعطیلات.»
- «کِی برمی‌گردد؟»
- «سه‌هفته‌ی دیگر.»
- «من نمی‌توانم این‌همه صبر کنم. فردا باید به نیویورک بروم.»
- «می‌خواهید برایش پیغام بگذارید؟»
- «صدایتان را نمی‌شنوم. ممکن است کمی بلندتر صحبت کنید؟ گوش من کمی سنگین است و مجبورم از سمعک استفاده کنم. این‌روزها دکترها این بیماری را درمان می‌کنند. اگر دو سال دیرتر به‌دنیا آمده بودم، معالجه می‌شدم.»
- «گفتم می‌خواهید برای دکتر پیغام بگذارید؟»
او جواب داد: «گمان نمی‌کنم فایده‌ای داشته باشد. می‌شود سری به دفتر کارش بزنید و ببینید شعر مرا پیدا می‌کنید؟ اسمش «خداحافظ» است. اگر در مرحله‌ی غلط‌گیری است، خودتان را به‌زحمت نیندازید. صبر می‌کنم. فقط ببینید کجاست. قرار است برای تدریس نویسنده‌گی خلاق در مدرسه‌ی شبانه به نیویورک بروم تا پولی دربیاورم و برگردم اینجا. شعر احتمالن روی زمین است.»
گفتم: «گوشی دست‌تان.»
به دفتر کار در آخرین طبقه‌ی خانه رفتم. کف ِ اتاق پوشیده از کاغذ و مجله و دست‌نوشته‌هایی به‌انضمام پاکت و نامه بود. مکاتبات در زونکن بزرگی روی یک میز چوبی قرار داشت. تو جعبه‌ای چند چک با مبالغ جزئی بود. همین‌طور چند اسکناس یک‌پوندی، مقداری پول خرد، یک ورق تمبر و دو بسته سیگار. (با خودم گفتم انگار خیلی اهل اطمینان است! دکتر که ما را نمی‌شناسد –گیرم ما دزد بودیم!) کاغذ تایپ، پاکت‌های بزرگ، یک ماشین تایپ، یک تلفن، و چند دفتر راهنمای تلفن هم در اتاق دیده می‌شد. چند صفحه نمونه‌ی چاپی از میخی به دیوار آویزان بود. روی یک میز کوچک‌تر، فایل ورود و خروج مکاتبات پزشکی و شماره‌های مجله‌ی لَنسِت قرار داشت. مرتب‌ترین قسمت اتاق انتهای آن بود که شماره‌های برگشتی ِ اِی. بی. سی را روی زمین کنار دیوار چیده بودند. برگشتم پایین و به طرف گفتم: «متأسفم، پیدایش نمی‌کنم.»  
گفت: « آه. » در صدایش ناامیدی موج می‌زد. «خُب، بگویید آرنولد مِست تلفن کرد: اِم – ای – اس – تی.»
گفتم: «حتمن می‌گویم.»
«خداحافظ.»
به همسرم گفتم: «فکرش را هم نمی‌‌توانی بکنی. دکتر سردبیر یک مجله‌ی کوچک است.»
او گفت: «انگار از دست این ماجرا خلاصی نداریم.»
روز بعد، صبح اول وقت، با صدای زنگ در بیدار شدیم. پستچی بود. چند بسته‌ به دستم داد. نامه‌های زمینی از قسمت‌های مختلف انگلستان و اروپا، و نامه‌های هوایی از کانادا و امریکا و استرالیا و امریکای جنوبی. دو کتاب جدید از مؤسسات نشر. چند مجله‌ی کوچکِ دیگر، و چیزی شبیه به نشریات پزشکی، و چند صورت‌حساب.
پاکت‌ها و بسته‌ها را روی صندلی گذاشتم. شماره‌های هورایزن و نیو رایتینگ، ردیف‌های اِنکاونتر و لندن مَگِزین، و مجموعه ای از کتاب‌های معاصر در قفسه‌های دور-تا-دور ِ اتاق چیده شده بود. خاطرات بیست‌‌سال پیش که تازه به انگلستان آمده بودم برای‌ام زنده شد.
خسارت‌های بمباران هنوز باقی بود، و صف‌ها، دفترچه‌های جیره‌بندی، سیگارهای قاچاق، و یک‌جور فلاکت عمومی در سر-و-وضع مردم. با این‌همه آن دوره را به‌عنوان یکی از خوش‌ترین دوره‌های زندگی‌ام به‌خاطر دارم. شاید به این دلیل که جوان بودیم و پُرامید و فاقد همه‌ی آن چیزهایی که نوشتن مستلزم آن بود. جوان‌های زیادی از مناطق مختلف به لندن آمده بودند و در کافه‌ها و رستوران‌های به‌خصوصی، مثل جولاینز، می‌کده‌ی فرانسوی، کافه دو فرانس، و مَن‌درِیک هم‌دیگر را ملاقات می‌کردیم. بعد با هم به جای دیگری می‌رفتیم. یادم می‌آید‌ با کانادایی ِ دیگری از اهالی مونترال می‌رفتم که رمان می نوشت. آپارتمانی نزدیک زمین فوتبال چلسی داشت. (هروقت گل می‌زدند می‌فهمیدیم.) روزهای سرد و مرطوب زمستان را با آن مه غلیظ از همه بهتر به‌خاطر دارم –در آن مه فقط چراغ‌های راهنمایی دیده می‌شد- و بعد گرمای مطبوع داخل آپارتمان، نوشیدن شراب گرم کنار آتش بخاری دیواری، و گفت-و-گو درباره‌ی نوشتن، درباره‌ی آنچه می‌نوشتیم، و جایی که چاپ‌شان می‌کردیم. داستان‌های‌مان را با خوش‌باوری برای نیویورکر و آتلانتیک می‌فرستادیم. اما این‌ کار مثل خریدن بلیت بخت‌آزمایی بود. نشریات کوچک بودند که داستان‌های مارا چاپ می‌کردند، به ما دل-و-جرئت می‌دادند و ما را به ادامه‌ی کار تشویق می‌کردند.
میس واترز را به‌یاد می‌آورم. زنی تقریبن پنجاه‌ساله، رنگ‌پریده، با موهای طلایی کم‌پشت و یک گربه‌ی پلنگی ِ دست‌آموز. سردبیر مجله‌ی کوچکی بود که پدربزرگش تأسیس کرده بود. عکس‌های تنیسون، ییتز و دیلان توماس به دیوارها آویزان بود. و قفسه‌های چوبی ِ لانه‌کفتری، مثل اتاق دسته‌بندی ِ اداره‌ی پست، با شماره‌های قدیمی مجله. نمی‌دانست کِی به آنجا می‌روم، ولی همیشه با این جمله از من استقبال می‌کرد:
«چه‌قدر از دیدن‌ات خوشحالم. بیا تو.»
پیشایش ِ من به‌طرف اتاق نشیمن تاریک راه می‌افتاد. پیشنهاد می‌کرد پالتوم را دربیاورم. یک بطر شِری می‌آورد و گیلاسی پر می‌کرد و بعد هم سیگاری تعارفم می‌کرد.
زمانی که فقط چند داستان از من چاپ شده بود، این زن با من درست مثل یک نویسنده رفتار می‌کرد، و این موضوع در تقویت روحیه‌ام خیلی مؤثر بود. بعد از یک گیلاس شری و یک سیگار دیگر، و بعد از آنکه می‌پرسید مشغول نوشتن چه‌چیزی هستم و با علاقه به حرف‌های‌ام گوش می‌کرد، می‌گفت که پدربزرگ‌اش هزار پوند برای یک شعر کوتاه به تنیسون و دو هزار پوند برای یک داستان کوتاه به جرج الیوت داده است. (یعنی می‌خواست به من هم بفهماند که از نوشتن هم می‌شود پول درآورد؟) بعد به اتاق دیگر می‌رفتیم که خیلی تمیز و مرتب بود. مجله‌ها مثل دکه‌ی روزنامه‌فروشی روی میز چیده شده بود و کتاب‌های توی قفسه‌ها آدم را یاد کتاب‌خانه می‌انداخت.
می‌پرسید: «کتابی هست که دوست داشته‌باشی نقدی درباره‌اش بنویسی؟»
یکی-دو رمان یا یک مجموعه‌ی داستان برمی‌داشتم.
بعد می‌گفت: «چهارتا کتاب هم از آن‌ دسته بردار.»
آن دسته شامل کتاب‌هایی بود که دوست نداشت نقد بشوند. در اولین ملاقات‌مان، به من گفته بود آن کتاب‌ها را به یک کتاب‌فروشی در خیابان اِسترند ببرم که آن‌ها را به نصف قیمت می خرید و به کتاب‌خانه‌های عمومی می‌فروخت. اما قبل از گرفتن پول باید دفتری شبیه به دفتر یادبود را امضا می‌کردم. در آن دفتر، بالای اسم خودم، امضای منتقدهای مشهور ِ روزنامه‌های یکشنبه و ایام هفته را می‌دیدم؛ آن‌ها هم کتاب‌های‌شان را نصف قیمت می‌فروختند.
یادم می‌آید افسرده و بی‌پول به خانه‌اش می‌رفتم –پاکت‌های قهوه‌ای‌رنگ پشت درش افتاده بود- و سرزنده و بانشاط از آنجابیرون می‌آمدم. از فروش کتاب‌ها چند پوندی عایدم می‌شد. برای یک همبرگر و یک فنجان قهوه و یک سیگاربرگ کوچک کافی بود. کاری هم داشتم که بکنم –باید آن کتاب‌ها را نقد می‌کردم. همیشه پول کار را پیش‌پیش حساب می‌کرد.
قبل از میس‌ داترز دیگرانی هم بودند. رایزن مطبوعاتی سفارت نروژ که در لندن یک مجله‌ی کوچک نروژی به زبان انگلیسی منتشر می‌کرد. و مجله‌ی دیگری در هندوستان، باز هم به زبان انگلیسی. اولین داستان‌های من در هر دوی آن‌ها چاپ شد. و موقعی که نسخه‌ای از آن مجله‌ی هندی به دست‌ام رسید، دیدم شخصیت‌های کانادایی‌ام هندی شده‌اند. سردبیر دیگری هم بود که قوطی کبریت آدم را قرض می‌گرفت و وقتی به خانه برمی‌گشتی، می‌دیدی یک اسکناس یک‌پوندی توی آن چپانده.
همه‌ی آن‌ها رفته‌اند – مثل مجله‌های‌شان.
چیزی هم با آن‌ها رفته است.
آن روزهای بی‌خیالی که هروقت می‌خواستی می‌نوشتی. و اگر دل‌ات می‌خواست، تا لنگ ظهر می‌خوابیدی. و می‌دانستی که ظهر آدم‌هایی مثل خودت را در جاهای به‌خصوصی می‌بینی.
حالا صبح‌ها، بعد از صبحانه، منتظر رسیدن پستچی می‌مانم. بعد می‌روم طبقه‌ی بالا و در را پشت سرم می‌بندم و خودم را مجبور می‌کنم روی رمان‌ام، داستان جدیدم، یا مقاله‌ام که مجله‌ی دست-و-دلبازی سفارش داده کار کنم. موقع ناهار دست از کار می‌کشم، بعد دوباره برمی‌گردم این‌بالا تا ساعت چهار. گاهی یک‌روز تعطیل می‌کنم و سوار اتوبوس می‌شوم و به گردش در اطراف شهر می‌روم. انگار فراموش می‌کنم که در طبیعت این همه رنگ هست. یا برای تنوع سوار قطار ِ رفت-و-برگشتِ پلیموت می‌شوم. ولی در غیر این‌صورت، جای همیشه‌گی من بالای پله‌ها در این اتاق است. حالا تمام انرژی‌ام صرف کار می‌شود. سیگار برگ هلندی کوچکی روشن می‌کنم و گاهی با خودم حرف می‌زنم. حالا کاملن مطمئنم که آنچه نوشته‌ام چاپ می‌شود. نوشتن دیگر به وسیله‌ی امرار معاش من تبدیل شده.
البته هنوز هم روزهایی هست که همه‌چیز جور درمی‌آید و کار هیجان‌انگیز می‌شود. البته نه مثل آن‌روزها که زندگی و نوشتن به‌شدت به هم آمیخته بود. به آن مجله‌های کوچک ایمان داشتم. فقط نمی‌دانستم چیزی که پرورش می‌دادند مسری است. آن‌ها این فکر را به کله‌ی خیلی از جوان‌ها انداختند که سر-و-کار داشتن با ادبیات به‌معنی زندگی خوب است. و وقتی واقعیت را می‌فهمیدی که دیگر خیلی دیر بود.
رودخانه صبح زود خیلی باصفا بود. خورشید روی آب نقش می‌انداخت. مردمی که سر ِ کار می‌رفتند، به‌تماشا می‌ایستادند. به‌تماشای من که پارو-زنان، مصاحبه‌گر و فیلم‌بردار و تجهیزات‌شان را می‌کشیدم و به سوآل‌های‌شان جواب می‌دادم که چرا در کانادا زندگی نمی‌کنم و اصلن چرا می‌نویسم.
ناشرم را در باشگاهی ملاقات می‌کردم. یک امریکایی ِ اهل بوستن است. طاس و قدکوتاه. یک مارتینی خوردیم، و یکی‌دیگر. بعد به سالن ناهارخوری رفتیم. اول ماهی‌آزاد دودی، بعد از آن اردک با شراب، بعد هم دسر. آخر سر هم قهوه با یک سیگار برگ بزرگ هاوانا.
پرسید دوست دارم کتاب‌ام در چه قطعی منتشر شود و آیا می‌توانم نوشته‌ی پشت جلد کتاب را برای‌اش بفرستم. گفت که شماره‌گان کتاب چه‌قدر است، که یکی از روزنامه‌های یکشنبه می‌خواهد قبل از انتشار کتاب یکی-دو چکیده از آن را چاپ کند. شایعه‌هایی درباره‌ی سایر نویسنده‌ها و ناشرها و کارگزارهای ادبی برای‌ام تعریف کرد. پرسید درحال‌حاضر چه می‌نویسم و آن را در کدام فصل انتشاراتی به او می‌دهم.
ساعت از چهار گذشته بود که تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم.
همسرم پرسید: «چه‌طور بود؟»
گفتم: «بد نبود. باغ‌وحش جه‌طور بود؟»
تازه شروع کرده بود به تعریف کردن که صدایی شنیدیم. ظاهرن از سمت در ِ جلویی می‌آمد. رفتیم ببینیم چه‌خبر است و مردی را غافل‌گیر کردیم که می‌خواست در را با کلیدی باز کند. حدود شصت‌سال داشت، کوتاه‌قد و قوی‌هیکل بود، و بارانی کهنه‌ای به تن داشت.
با خجالت پرسید: «دکتر هست؟»
گفتم: «نه، رفته تعطیلات.»
«می‌بخشید، من از ساسِکس آمده‌ام. هروقت می‌آیم لندن، می‌توانم شب را اینجا بخوابم.»
از لهجه‌اش پیدا بود آدم تحصیل‌کرده‌ای است.
گفتم: «متأسفام، ولی ما اینجا را برای سه‌هفته اجاره کرده‌ایم.»
«هروقت می‌آیم لندن می‌توانم شب را اینجا بخوابم.»
گفتم: «متأسفانه جا نداریم.»
«اسم من جرج اسمیت است. ای. بی. سی کارهای‌ام را چاپ می‌کند. من شاعرم.»
«خیلی خوش‌وقتم. ما تا ده روز دیگر اینجا را تخلیه می‌کنیم. بفرمایید تو یک‌گیلاس مشروب میل کنید.»
وقتی برای‌اش کنیاک می‌ریختم اسم آخرین کتاب‌اش را پرسیدم.
گفت که به‌اندازه‌ی یک کتابْ شعر دارد و دست‌نویس را هم برای ناشر فرستاده و اسم ناشر معروفی را آورد.
«اما خبری نشده.»
گفتم: «علامت خوبی است.»
گفت: «شاید گُم‌اش کرده‌اند. یا اینکه آن‌ها هم مثل دکتر رفته‌اند تعطیلات.»
قوتی فلزی کوچکی را از جیب‌اش بیرون آورد و از توی آن کمی توتون برداشت و مشغول پیچیدن سیگار شد. یکی هم برای من پیچید.
پرسیدم: «چندوقت است کتاب‌تان پیش آن‌هاست؟»
«تقریبن پنج‌ماه.»
کنیاک‌اش را تمام کرد. یک گیلاس دیگر برای‌اش ریختم.
گفتم: «اگر من بودم تلفن می‌کردم و ته-و-توی قضیه را درمی‌آوردم. یا چندخطی برای‌شان می‌نوشتم.»
«فکر می‌کنید باید این کار را بکنم؟»
گفتم: «البته.»
قصد داشتم او را تا دم در بدرقه کنم ولی تا ایستگاه اتوبوس همراه‌اش رفتم.
خیابان پر از درخت‌های زبان‌گنجشک بود و میوه‌های قهوه‌ای‌رنگ روی چمن‌ها و پیاده‌رو و خیابان ریخته بود.
با لحن غرورآمیزی گفت: «یک نامه از تی. اس. الیوت داشتم. تمام این سال‌ها نگه‌َش داشته بودم. اما ماه پیش آن را به پنجاه‌دلار فروختم. دخترم ازدواج می‌کرد و باید برای‌اش هدیه‌ای می‌خریدم.»
از او پرسیدم شب را کجا می‌گذراند.
گفت: «یکی-دو جای دیگر هم دارم. من تقریبن هر شش‌هفته یک‌بار می‌آیم اینجا. لندن مرکز تجاری من است.»
رفتم و برای‌اش یک‌بسته سیگار خریدم.
گفت: «متشکرم.»
اتوبوس قرمزرنگ آمد و منتظر ماندم تا سوار شد.
وقتی برگشتم، همسرم گفت: «خُب، بهتر شدی؟»
گفتم: «نه.»
در تمام مدت اقامت‌مان در آنجا، وضع به‌همین‌منوال بود. آدم‌های جورواجور جلو در سبز می‌شدند. دختری موطلایی که می‌خواست به‌خاطر ادبیات پشت تمبرها را بلیسد. سخنران‌ها و استادهای مهمان از دانش‌گاه‌های امریکایی و کانادایی و انگلیسی. زن‌های خانه‌دار. یکی از آن‌ها پشت تلفن گفت: «حاضرم هر کاری بکنم که مطلب‌ام چاپ شود.» تلفن‌های راه دور. یکی بعد از نیمه‌شب زنگ زد و بیدارمان کرد. گفت: «کار مهمی ندارم. فقط می‌خواستم گپی بزنم. ما گهگاه از این کارها می‌کنیم. داستان‌های من در اِی. بی. سی چاپ شده.»
انگار دنیایی به این مجله‌ی کوچک وابسته بود.
سعی می‌کردم تا حد امکان وقت‌ام را بیرون از آن خانه بگذرانم. به دیدن کارگزارم رفتم. چکی به مبلغ چهارصد دلار بابت فروش یک داستان به من داد؛ البته کمیسیون خودش را از آن کسر کرد. به ناهار مهمانم کرد. درباره‌ی مبلغ پیش‌پرداخت‌ها، حق‌تألیفی که ناشرهای کتاب‌های جلد شومیز آن‌روزها می‌پرداختند، و فروش ِ بهتر کتاب‌های غیرداستانی در مقایسه با کتاب‌های داستانی صحبت کردیم. نویسنده‌گان دیگر را در باشگاه‌ها و رستوران‌های گران‌قیمت ملاقات کردم. در این مورد صحبت می‌کردیم که کدام نویسنده‌ی میا‌ن‌سال داشت از همسر میان‌سال‌اش جدا می‌شد تا با دختر جوانی ازدواج کند. و کدام ناشر از مؤسسه‌اش بیرون می‌آمد تا برای خودش مؤسسه‌ی نشری تأسیس کند. شنیدم چه مجله‌های جدیدی قرار است منتشر شود –و چه کسی حق‌تألیف بهتری می‌داد.
بعد برمی‌گشتم سراغ تلفنی که مدام زنگ می‌زد، و انبوه ِ نامه‌ها و مشتاقان صحبت درباره‌ی مسایل زیباشناختی ِ نوشتن که جلو در سبز می‌شدند. جوان‌ها ناراحتم نمی‌کردند. اما در کنار زن‌ها و مردهای هم‌سن-و-سال یا مسن‌تر از خودم احساس ناخوشایندی داشتم. از احساس ِ برتری ِ خودم خوشم نمی‌آمد. شاید هم احساس گناه بود؟ نمی‌دانم.
اما به همسرم و بچه‌ها خوش می‌گذشت. به موزه‌های ویکتوریا و آلبرت، نشنال‌گالری و گالری تِیت رفته بودند. از هر یک از آن‌ها کارت‌پستال‌هایی می‌آوردند و برای دوستان می‌فرستادند. به یکی-دو مجلس رقص و یک تآتر رفتند. یک‌روز به پارک ریچموند، یک‌روز به همپتون‌کورت و یک روز هم به قایق‌سواری روی رودخانه‌ی تایمز رفتند.
دل‌شان نمی‌خواست تعطیلات تمام شود و برگردند.
اما من می‌خواستم. روزهای ای. بی. سی برای من سپری شده بود. می‌خواستم فرار کنم. آیا دلیل‌اش این بود که جوانی را به یادم می‌آورد؟ یا دوره‌ای را که وعده‌های‌اش تحقق نیافته بود؟ به خودم گفتم که در همه‌ی آن چیزها جنبه‌ای غیرواقعی وجود داشت – که زندگی ما در آن‌زمان مبنای اقتصادی نداشت- که دوران برزخی بود. اما با اینکه همه‌ی این‌ها را می‌دانستم، خاطره‌ی آن دوران در ذهن‌ام حک شده بود، خاطره‌ی معصومیتی که دیگر وجود نداشت.
روز شنبه، وقتی منتظر تاکسی بودیم تا ما را به ایست‌گاه پدینگتن برساند، تلفن زنگ زد. دختر جوانی سراغ داستان‌اش را می‌گرفت.
گفتم که دکتر نیست. چند ساعت دیگر برمی‌گردد. و باید شب تلفن بزند.
«چه ساعتی؟»
«نه به بعد.»
پرسید: «شما داستان مرا خوانده‌اید؟ به‌نظرتان چه‌طور است؟»
گفتم: «ما فقط این خانه را اجاره کرده‌ایم. برای تعطیلات آمده بودیم اینجا.»
گفت: «آه، پس از ما نیستید؟»
«نه.»
تاکسی آمد. و راننده مشغول بار زدن چمدان‌های‌مان در صندوق‌عقب شد.

از کتاب معامله‌ی پرسود و دیگر  داستان‌ها / ایتالو کالوینو، دینو بوتزاتی، پریمو  لِوی و... / ترجمه‌ی مژده دقیقی / نشر نیلوفر