مجله‌ی هزارتو: فاصله ساسان م. ک. عاصی

دیالکتیک لذت

دکمه‌ی اسپیس (Space bar) کیبوردم شکسته. من شیفته‌ی صدای "شَتَرَنگ" اسپیس هستم.
وقتی دارم حروف دیگر را تند تند فشار می‌دهم و چند لحظه یک‌بار، محکم با انگشت شست می‌کوبم روی اسپیس، احساس می‌کنم دارم کار مهمی انجام می‌دهم.


اسپیس/فاصله به مثابه‌ی ناقض غیر دائم عدم قطعیت:

اسپیس قطعی است. کمتر چیزی به اندازه‌ی اسپیس قطعی است و آنچه قطعی است حضور (به‌هم رساندن) اسپیس است. اسپیس مغرورانه سرجایش نشسته و می‌گوید «اگر می‌خواهی سالم ـ‌به آن معنای عام و پذیرفته شده‌ و خوانده شده ـ بنویسی، باید و "باید" از من استفاده کنی.»

* * *


اگربخواهمبااسپیسلجکنمرسمامتنامبهگندکشیدهخواهدشد. وقتیبدوناسپیسمینویسمبهسختیمیشود
آنچهنوشتهامراخواندوبهاحتمالقریببهیقیننهتنهامخاطببلکهخودمهم(ازدوباره)خواندنآنچهنوشتهامصرفنظر
خواهمکرد.وقتیبدوناسپیسمینویسمتقریبامیتوانماینطورحسابکنمکههیچچیزننوشتهام.

* * *


اسپیس راست می‌گوید. اسپیس باید باشد و از معدود چیزهای قطعی است که نه تنها به سادگی، بلکه شاید حتی به سختی هم نمی‌توان منکر حضورش (نیاز مبرم به حضورش در متن) شد. اسپیس گاهی این شُبهه را به وجود می‌آورد که خداوندگار متن (تایپی/چاپی) است. اگر قرار باشد روزی تمام متون تایپ بشوند، بدون اسپیس هیچ متنی وجود نخواهد داشت (حداقل‌اش این است که بحران بزرگی به وجود می‌آید تا همه عادت کنیم متون را بدون اسپیس بخوانیم؛ آن‌هم چه متون آشفته‌ای را!) بدون اسپیس، متن (تایپی/چاپی؛ کتاب، مطالبی که در دنیای مَجاز می‌خوانیم، روزنامه‌ها و مجلات و...) ناقص است؛ معنا ندارد و یا حداقل چنان درهم گوریده و به خود پیچیده است که کاملا بی‌معنا به نظر می‌رسد.
و هر بار کوبیدن روی دکمه‌ی اسپیس یعنی شنیدن صدای قطعیت...

و نکته‌ی بدیهی‌ای در دل پاراگراف بالا جاخوش کرده: اسپیس/فاصله، برای تمام متون قطعی است. برای همین دوباره باید تصحیح، تکمیل و تکرار کنم:
بدون اسپیس هیچ متنی وجود نخواهد داشت (حداقل‌اش این است که بحران بزرگی به وجود می‌آید تا همه [شاید] عادت کنیم با متون بدون اسپیس/فاصله مواجه شویم؛ آن‌هم چه متون آشفته‌ای!) بدون اسپیس، متن (نوشتاری، گفتاری، خانه‌ها، آدم‌ها، رنگ‌ها، ...) ناقص است؛ معنا ندارد و یا حداقل چنان درهم گوریده و به خود پیچیده است که کاملا بی‌معنا و گم و گنگ به نظر می‌رسد.
و هر بار مواجهه با اسپیس/فاصله، یعنی مواجهه با قطعیت...

* * *


شاید روزی برسد (روزی که چندان دور از امروز نیست. شاید دیروز بوده حتی... و به‌هرحال یا شبیه امروز است یا شبیه‌تر از امروز به خودش) که ما در آستانه‌ی فراموش کردن صدای بلبل باشیم. صدای بلبل نجوای گنگی باشد در پس‌توهای هزارتوی ذهن ما...

من بدون صدای بلبل هم زنده می‌مانم. اگر بنابر انتخاب بین صدای بلبل و صدای "کالاس" باشد در حال خواندن «آوه ماریا»ی "باخ" (یا صدای "شجریان"، یا صدای ویلن "هایفتز" یا صدای گیتار "ناپفلر" یا...!)، تقریبا بی‌شک، من صدای "کالاس" (و آن دیگرانی که گفتم) را انتخاب می‌کنم (اگر بنا باشد بین آواز بلبل و صدای حرف زدن دوستی عزیز یکی را انتخاب کنم، باز ترجیح می‌دهم صدای دوست‌ام را بشنوم).
با این‌حال... چیزی غریب... حسی غریب و انسانی، همان حسی که مرا وامی‌دارد صدای "کالاس" (یا دوست‌ام) را انتخاب کنم، دل‌اش برای صدای بلبل هم تنگ می‌شود.
من بدون صدای بلبل هم زنده می‌مانم، اما شنیدن صدای بلبل خوشحال‌ام می‌کند. از آن لذت می‌برم؛ و چه‌بسا روزی هم برسد که نشنیدن صدای بلبل بتواند زندگی‌ام را (و حتی زندگی همه‌مان را) مختل کند. روزی که شاید مدت‌هاست رسیده...

* * *


من بدون قطعیت هم زنده می‌مانم. یعنی در بدترین اوضاع همین قطعیت که "من احتمالا زنده‌ام"، کافی‌ست تا تقریبا زنده به‌حساب بیایم! و ــ ‌تقریبا بی‌شک ــ عدم قطعیت را ترجیح می‌دهم. ترجیح می‌دهم در جمله‌ای راجع به قطعیت هم غیرقطعی نظر بدهم (و به زعم من این تنها راه ممکن برای حرف زدن درباره‌ی قطعیت است. گزاره‌های غیرقطعی و پارادوکس‌ها، شاید، پنجره‌های کوچکی باشند که از آنها می‌شود قطعیت را دید زد).
من بدون قطعیت هم زنده می‌مانم، و در عدم قطعیت زنده‌ترم. با این‌حال گاهی به شدت نیاز به چیزی قطعی دارم (مثلا همین‌که بدانم من قطعا احتمالا زنده‌ام و اینجایم. شاید، این از اخلاف همان مرضی است که "دکارت" بیچاره را وادار کرد سرخوشانه بگوید من فریب می‌خورم پس هستم).
"دلِ من برای قطعیت تنگ می‌شود"، جمله‌ی شاعرانه‌ی مسخره‌ای نیست. دل ما گاهی برای چیزهای کاملا قطعی تنگ می‌شود و چیزی که قطعیت را به یاد ما بیاورد برای ما خوشایند است (به همین دلیل بوسیدن معشوق از خوشایندترین چیزهایِ به‌غایت خوشایند می‌تواند باشد؛ در آن لحظه چیزهایی کاملا قطعی وجود دارند؛ مثلا به طور مشخص بوسه! یا برای خیلی‌شکاک‌ها، دست‌کم لب‌هایی که با هم درگیرند).

* * *


صدای اسپیس صدای قطعیت است و همین خوشایندش می‌کند. هرچه کوبان‌تر بهتر. اسپیس مدام تکرار می‌کند اگر نباشد جملات آن‌قدر به هم می‌پیچند که همدیگر را خفه می‌کنند، و بی‌معنی و دست‌کم مضحک و زشت.
می‌گوید: «اگر تصمیم بگیری چیزی را کاملا بداهه بنویسی، نمی‌توانی پیشاپیش مطمئن باشی چه خواهی نوشت. نمی‌توانی به طور قطع بگویی از چه حروف/کلیدهایی استفاده خواهی کرد (هرچند بدانی بالاخره اغلب‌شان مورد استفاده قرار خواهند گرفت. اما این کاتوره‌ای‌تر از آن است که بتوانی قطعا به آن تکیه کنی)، با این‌حال، به طور قطع می‌توانی بدانی از یک کلید حتما استفاده خواهی کرد: از من!»: اسپیس.

* * *


اسپیس/فاصله فضای خالی هست و نیست. فضای خالی‌ست؛ اما نه یک فضای خالی معمولی.
اسپیس/فاصله ناگهان من را به یاد خیلی چیزهای عاشقانه می‌اندازد: مثلا دو معشوق که همدیگر را می‌بوسند:
دو بدن داشتن و دو نفر بودن، بدیهی‌ترین و اصلی‌ترین چیزی‌ست که دو معشوق باید برای بوسه رعایت کنند؛ آن‌قدر که می‌شود پیش‌تر رفت و گفت: فاصله اصلی‌ترین اصل ِ عاشق بودن است. [1]
اما حرف‌ام از یک فاصله‌ی بعید نیست (زورگویانه در متن دخالت می‌کنم و می‌گویم این مضحک‌ترین برداشتی است که می‌شود از این جمله‌ام داشت!). [2]
برای عاشق ِ دیگری بودن، باید دیگری نبود و این فاصله‌ی بدیهی، همان اصل اساسی است: برای بوسیدن معشوق، باید او نبود اما به او وصل شد. این بوسه، هم‌زمان بر فصل و وصل تاکید دارد. هم‌زمان فاصله‌ را حفظ می‌کند و آن‌را از بین می‌برد: بودنِ فاصله باعث نابودن‌اش می‌شود.
*
اسپیس، فاصله‌ی واجبی است که هم‌زمان بر فصل و وصل تاکید دارد. اگر اسپیس/فاصله نباشد، جمله‌ی «منجملهیسادهیخواندنیایهستم» آن‌قدر زشت و دشوار به نظر می‌رسد که خوانده نمی‌شود. شاید ناعادلانه به‌نظر برسد، اما به‌سادگی نادیده گرفته می‌شود، چون ناخواناست! انگار اصلا نباشد، و به محض آمدن فاصله، «من جمله‌ی ساده‌ی خواندنی‌ای هستم»، تازه به سادگی خواندنی می‌شود.
*
اسپیس ِ جداکننده، فاصله، فضایی‌ست برای حضور به هم رساندن. من برای اینکه در اتاقی باشم، باید جایی باشم بین دیوارهایش و چه بهتر که بین دیوارهایش فاصله‌ای باشد، تا من در اتاقی باشم.
من برای آنکه معشوق‌ام را ببوسم، باید بدنِ مستقلی داشته باشم؛ باید دهانی جدا از دهان او داشته باشم، تا با وصل آنها، بتوانم او را ببوسم.
*
قصه‌ای در ذهن من شکل می‌گیرد. من آن را برای مخاطب‌ام می‌گویم (بی‌واسطه و بی‌فاصله تعریف می‌کنم: با صدا، گفتاری)؛ مخاطب‌ام آن را می‌شنود. این سنتی‌ترین شکل قصه‌گویی است. مخاطب‌ام همان‌چه من می‌گویم را می‌شنود و بختی ندارد برای نفهمیدن آنچه من می‌خواهم بفهمد و دنبال فهم شخصی رفتن.
وقتی من قصه‌ام را می‌نویسم و مخاطب آن را می‌خواند، جادوی فاصله، دنیای ما را نو می‌کند.
از آن دنیای کهن قصه گفتن/شنیدن به دنیای نوی قصه خواندن قدم می‌گذاریم؛ من و مخاطب.
نمی‌گویم کدام یک بهتر است. اما شک ندارم، دنیایی که در آن ناباکوف و ونه‌گات و کالوینو را بشود خواند دنیای دل‌انگیزی است، به نسبت دنیایی که در آن باید هربار شنید «گل‌ خندان» از چشم‌هایش مروارید می‌ریزد، و هیچ‌وقت فاصله‌ و فرصتی پیدا نکرد برای در لحظه نشستن و تصور کردن چشمانی مرواریدبار...
دل‌انگیز... تر؟

* * *


برای غرق شدن، در آغوش کشیدن، یکی شدن، باید فاصله را پاک کرد: پس فاصله هست.
فاصله با تمام قطعیت‌اش، بر قطعیت مخالفِ مولودِ "عدم حضورش" هم تاکید می‌کند؛ و مخالف‌اش (واصله) می‌آید تا حیات (حیاتِ قابل‌تحمل و لذت‌بخش) والدِ مخالف‌اش را تضمین کند. [3]
فاصله می‌آید که خودش باشد و نافی خودش تا واصله شود.
اینجاست که می‌شود صریح گفت: فاصله، تز و آنتی‌تز ِ دیالکتیک لذت است.
و نباید این را هم از یاد برد که:
فاصله می‌آید تا واصله و لذات‌اش را به تعویق بیاندازد، و بالعکس.
واصله می‌آید تا وعده‌ی لذات فاصله را یادآور شود و عملی کند، و بالعکس.
درست همین‌جا درباره‌ی آن صراحت چند سطر بالاتر دچار تردید می‌شوم، و باز، تصحیح، تکمیل و تکرار می‌کنم:
فاصله و واصله، تز و آنتی‌تز ِ دیالکتیک لذت هستند.


اسفند 85 و فروردین 86
بازنگری و بازنویسی: 20/1/1386
13/8/1386
20/8/1386


پ.ن.: این یادداشت پیش از این با همین نام در وبلاگ من (شبکه‌ی تارعنکبوتی رنگین) منتشر شده بود. بعد از انتشار آن احساس کردم نیاز است تکمله‌ای بر آن بنویسم، و سرانجام به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین متن را بازنویسی کرده و تغییرات لازم را در آن بدهم. بنابراین، یادداشتِ حاضر تفاوت‌هایی (به زعم من کلیدی) با یادداشتِ قبلاً منتشر شده دارد و به نوعی نسخه‌ی تصحیح و تکمیل شده‌ی آن است، که برای «هزارتوی فاصله» بازنویسی کرده‌ام.



[1] بدیهی است که من حتی اگر نارسیسیست هم باشم، برای خودشیفتگی نیاز به آینه‌ای دارم.

[2] درواقع این دخالتِ زورگویانه، مثل فاصله‌ای اجباری عمل می‌کند: تلاشی‌ست در دور کردن ذهن (وقتی تعمیم‌دهنده‌ و زود‌نتیجه‌گر می‌شود) از تعمیم دادن و نتیجه‌گیری زودرس، فقط برای جلوگیری از حاشیه‌های بیهوده! در واقع برای لذت بردن از آنچه متن در اصل به دنبال‌اش است، یا شاید هم لذت بردن از آنچه من فکر می‌کنم در این متن باید لذت‌بخش باشد!

[3] « م ن ج م ل ه ی س ا د ه ‌ی خ و ا ن د ن ی ای ه س ت م؟»

لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2391&uid=31