مجله‌ی هزارتو: خدا بهار

رقص باران
یادت می‌آید هنگامه‌ی باران را؟ روز یا شب‌‌اش فرقی نمی‌کند، مکان‌اش هم. ممکن است جایی ییلاقی باشد، یا شهری مرزی و دورافتاده، جایی باشد که باران به خودش ندیده یا جایی کنار دریا و پر از باران. همه درونشان شور و شوقی برپا می‌شود. یکی دستش را از لای پنجره بیرون می‌کشد تا کمی با بارانِ آهسته، تر شود. یکی شور بیشتری دارد، می‌زند بیرون، می‌رود زیر باران و باران را به تمامی در آغوش می‌کشد. یکی فریاد می‌کشد و بارش باران را اعلام می‌کند. یکی شوق‌‌ بارانی‌اش در شعری شکوفا می‌شود. یکی عاشق می‌شود و برای معشوق‌اش می‌نویسد. یکی، از قطره‌های باران روی پنجره‌ی بخارگرفته، عکسی می‌گیرد. یکی بغض فروخورده‌اش می‌شکند، انگار که باران زخمه زده است بر دلش، اشک‌هایش با باران همسرایی می‌کنند، سبک می‌شود. یکی حالش خوب می‌شود و لبی تر می‌کند. یکی دلش می‌گیرد و پنجره را می‌بندد که نبیند باران را. یکی ادامه‌ی باران را می‌گیرد و به آسمان می‌رسد. گاهی هم دریا وقتی باران را می‌بیند آشفته می‌شود، دیده‌ای خودش را می‌زند به ساحل؟ خاک هم شاد می‌شود، دیده‌ای بوی نمی می‌گیرد؟ دیده‌ای قطره‌ها را که چه بی‌قرارند، بی‌هوا می‌آیند، دلمردگی را می‌برند. بعد که باران قطع می‌شود،‌ پرندگان آواز می‌خوانند، آسمان آبی خوشرنگ می‌شود، عاشق می‌شود. رنگین‌کمان می‌زند. بعد همه می‌روند پی ِکارشان، پنهان می‌شوند و از یاد می‌برند این قطره‌ها، نشانه‌ی بی‌قراری و دلتنگی بوده. می‌روند سراغ جمع و تفریق‌هایشان و فراموش می‌کنند این قطره‌ها، نشانه‌ی دلدادگی و اشتیاق بوده.
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2494&uid=38