مجله‌ی هزارتو: هزارتو محمد‌حسین واقف

سلام آقای پیکوفسکی!
خوب هستید؟ آب و هوای آن طرف دنیا چه طور است؟

یادتان هست کی بود آن ایمیل کذا را برایم فرستادی که: " این نامه دعوتی است به یک هم‌نوشت اینترنتی که بنا به سابقه‌ای نه چندان دور و نه چندان مشهور، «هزارتو» نام گرفته است .... از شما داریم دعوت می کنیم عضو هیأت تحریریه‌ی هزارتو شوید.... «هزارتو» در اصل یادگاری است از دوران دانشجویی که آن موقع چهار نفر جمع شده بودیم و چاپش می‌کردیم و می‌فروختیمش به قیمت شماره‌ای دو ریال." ؟ که حمید صداقت تو را معرفی کرده که این جا هم بیایی زرت و پرت کنی؟

حالا توی این حدود سه سال جهان چرخیده و من چرخیده‌ام  و تو بیشتر چرخیده‌ای و سیب هم تا پایین بیاید باز هم می‌چرخد. یادت هست با چند نفر شروع کردیم؟ فکر کنم هفده نفر. حالا چند نفریم؟ هفتاد و سه نفر عضو و همکار که هی از این لیست به آن لیست رفت و آمد می‌کنند. دیدی این آمدن و رفتن‌ها چه قدر یواشکی بودند؟ آدم‌ها یواشکی می‌آیند جایی باز می‌کنند برای خودشان بعد بدون اینکه بفهمیم کی می‌روند معلوم نیست کجا جای دیگر برای خودشان باز کنند.

اصلاً آدم‌ها همینجوری‌اند بند نمی‌شوند. وقتی بند شدند خیلی به درد خاصی نمی‌خورند. هی باید از توی یکی بروند توی یکی دیگه. الان هم که مد شده همه می‌روند توی سر هرمس ما و بالا و پایین می‌کنند و می‌گردند و بیرون می‌آیند.

گفته بودی می‌خواهی کرکره را بکشی پایین و من فکر می‌کنم چه قدر خوب بود اگر نمی‌کشیدی. چقدر آدم می‌آمدند و می‌رفتند و شاید دو سال دیگر نه ده سال دیگر مثلاً کسی از همین 70 نفر هم نمانده بود و مثلاً 300 نفر آدم دیگر توی این هزارتو‌  این طرف و آن طرف می‌شدند. فکر می‌کنم مثلاً اگر الان قرار نبود این شماره نسبتاً آخر باشد آن پانزده شانزده نفری که ملتزمین به نوشتن این شماره بودند بعد از سه چهار بار تهدید و توبیخ و تجاوز چه قدر می‌توانستند نوشته‌های قشنگ بنویسند. مثلاً اگر استامینوفن می‌نوشت و هرمس و نگین و سپینود و پورج و سرزمین رویایی و تو و امید میلانی و کلاغ سیاه و امین عنکبوت و احتمالاً چند نفر دیگر. بعد با خودمان فکر می‌کردیم مثلاً آقای پورج چی‌اش از کی کمتر است؟ یا مثلاً آقای فرشید استامینوفن چرا مثلاً یک کتابی نمی‌نویسد که روی سالینجر را کم کند؟ یا مثلاً بقیه؟ همین‌ها را آرشیوشان را بخوانی می‌بینی چقدر بزرگ شده‌اند، که اگر بنویسند احتمالاً دعوای پرفروش‌ترین بین آقای لانگ‌شات و آقای مارانا بود.

بعد می‌بینی یک چیزهای دیگری می‌خواستی بنویسی و بس که توی این توها بالا و پایین کرده‌ای دیگر یادت نمی‌آید چی قرار بد باشد. مثلاً قرار بود بنویسی این توهای توی لاست و سه‌گانه رنگ‌ها از کجا می‌آید و کجا می‌رود. بعد با خودت بگویی که ایده طلایی را گرفته‌ای و می‌خواهی بگویی هزارتو برای ما مثلاً همان جزیره بوده و بعد یادت بیاید که زرشک! این را که قبلاً آقای علیبی جور دیگری گفته و خیلی بهتر.

بعد یادت بیاید چه قدر تنهایی‌هایت را هزارتو پر کرده. چقدر دوباره و ده باره و صد باره خوانده‌ای این تو‌های این همه شماره‌ را. بعد بروی یک گوشه دیگر این دنیا یاد بیه تنهایی‌هایت بی‌افتی و یادت باشد و از یادت نرفته باشد که هیچ وقت قرار نیست این تنهایی‌ها از بین بروند. با بهترین‌های عالم هم پرشان کنی باز دوباره سوراخ می‌شود زندگی‌ات.

بعد لابد دوباره دلت می‌خواهد به میرزا بگویی نکن برادر من! نکن!
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2509&uid=39