مجله‌ی هزارتو: هزارتو م. ویس آبادی

پایان هزارتو
در پایان هزارتو طنزی تلخ لانه دارد مثل اینکه مثلا خود من اگر بگویم همراه هزارتو نبوده ام طنز تلخ دیگری باشد. هزار تو پایان می یابد چون هزار توی مجازی است و با آن همراه نبوده ام شاید برای همین که در پیچ و واپیچ  هزارتوی واقعی  که پایان نیافته و نخواهد یافت گیرم که هزار توی ما انگار همیشگی باشد  آنهم در درون و برون و بس پر تو تر و با اینکه میگویند هزارتوست  ولی در روایت است که  از صد تو هم بیشتر است!

هزار توی من داد است در هزارتوی کاخی با فرشته ای که با چشم بند توری تظاهر به کوری میکند و ترازویی در دست دارد که به جبر سنگ بر دیواره ای تراز شده  تا اصل ناترازی و بیدادگری باشد. جانها و مالها و آبروها و هر آنچه شما پس از آنکه عمری خود را انسان فرض کرده اید و از آن خود میدانید به چرخش قلمی بستاند و از اشتباه بدرتان آورد و پدرتان درآورد.

اگر گذرتان به این گوشه نیفتاده تا صابون نتیجه عدل مظفر را که لابد در عقبه عدل علی را متکای خود داشته پس از صد و خرده ای بر پوست خود و تمام اقشار زیرین آن حس کنید حتم دارم در گوشه دیگری از این خوان یغما گرفتار بوده اید و یا اگر نه به شیشه و دوا و الکل یا اقلا سیگار و چایی جبر جغرافیایی خود را مرهم می فرموده اید  شاهدش هم در جیب همین میرزای خودمان است که مهر و خشمش مثل دوبال خسته دائم در کار بود تا شماره ای به زحمت به در آید و به غفلت خوانده شود .

در نوشته های اخیر این رفیق نادیده دیدم که کشتی به ساحل امن رسانده و زندگی را تجربه میکند و ضمن آنکه سیگاری میگیراندم با خودم گفتم چنین باشد که هزارتو پایان یابد ، هزارتوی واقعی که پایان یافت مجازیش هم پایان می یابد و چه خوشگوار است می لعل گون در ساغری چنین شفاف یادگویان . یاد ما در هزارتو ماندگان ...
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2511&uid=39