مجله‌ی هزارتو: هزارتو آیدا

هزارتو
«هزارتو»ی آخر است. اولی‌ها را خاطرم نيست، اما اين آخری‌هاش را خوب يادم مانده. لابد بس‌که ما را واداشت وسط اين دويدن‌ها و دويدن‌ها و به هيچ‌جا نرسيدن‌هامان گاهی بايستيم، نفسی تازه کنيم، نگاهی بيندازيم به «هزارتو»مان، هزارتوی درون‌مان، ببينيم «فاصله» با ما چه می‌کند، «خيانت» چه. «خدا» کجای زندگی‌مان ايستاده. چه بر سرِ «آيين‌های فردی‌«مان آمده.

اصلن هزارتو را دوست داشتم برای همين ايستگاه‌های کوچکِ بی‌منت‌اش، که وسط راه‌ها و بی‌راه‌ها می‌آمد سراغ‌مان، دعوت‌مان می‌کرد بنشينيم، سيبی پوست بگيريم، چايی بنوشيم و دوباره راه بيفتيم تا قرار بعدی، تا ايستگاه بعدی.

هزارتو رنگارنگ بود، طعماطعم. يک‌وقت‌هايی اتوکشيده بود و بدخلق و عبوس، يک‌وقت‌هايی هم خودمانی و دوست‌داشتنی و حديث دل. چه‌همه باهاش سرمان را کرديم توی لاک‌مان، دهليزهای خاک‌گرفته‌مان را گشتيم. به کنج‌های ناشناخته‌ای سرک کشيديم که خودمان را هم شگفت‌زده کرد. يک‌هو حواس‌مان جمع شد که چه‌قدر نگاه‌مان فرق کرده. که سال‌ديده‌گی چه‌همه صيقل‌مان داده.

هزارتو تلنگرهای کوچکی بهمان زد، به تک‌تک‌مان. يادمان آورد «فاصله» چه‌همه تعريف‌اش عوض شده. که اصلن اين مجازستان چه‌جور هزارتو را گذاشته روی ميز کارمان، از همين‌جا بگير تا باقی فاصله‌ها. که چه‌جور از هزار به هيچ‌اش رسانده و از هيچ به همه‌چيز.
که «خيانت»، با آن ظاهر «ترش‌رو»ش، با آن بار منفی‌ای که چيدمان حروف‌اش پخش می‌کند در فضا، کجای زندگی‌مان جا خوش کرده. که چه‌طور فايل‌اش را Hidden کرده‌ايم و حضور مدام‌اش را به روی‌مان نمی‌آوريم.
که «تنهايی» هنوز با تمامِ هياهوی دورمان چه‌همه خود را به رخ می‌کشد. که انگار لاجرم‌ترين پاره‌ی آدمی‌ست.
که در گذار سال‌ها، چه‌جور آرام‌آرام «آيين‌های فردی»مان رنگ عوض می‌کند، پوست می‌اندازد.

هزارتو تمامِ اين‌ماه‌ها –بی‌که حواس‌مان باشد- با هر بارَش ما را ميهمانِ خود کرد، ميهمان بزم کوچک بی‌ادعاش. حالا اما از سفر، از اين‌همه سفر، خسته شده انگار. می‌خواهد پياده شود، خسته‌گی در کند، از قطار بعدی‌ش جا بماند، برای هميشه جا بماند.

کسی چه می‌داند اما، «هزارتو»ست ديگر، يک‌وقت هم ديدی خسته‌گی‌ش که در شد، گرد و خاک‌اش را که تکاند، دوباره شال و کلاه کند و راهیِ جاده شود.
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2519&uid=39