مجله‌ی هزارتو: هزارتو سپینود ناجیان

اشارتی به آرامش
و قطره‌ها بودند که می‌ریختند
و ما بودیم که بالا می‌رفتیم.
و آن‌ها به ما خیره بودند
و ما به آسمان...
(بخشی از منظومه‌ی بلندبالای «وَ» برای اتصال تمام هستی به بقیه‌ی دیگر هستی.س.ن.)

یک قبرستان است این‌جا. من هنوز ندیده بودم‌اش. یک قبرستان که نمای خیلی دورش سبز است. پر از درخت‌. کُرپه‌های سبز رنگی که مثل توپ در هم فرو رفته‌اند. باران زیاد می‌بارد. جوری که همه چیز را می‌شوید. این‌جا غبار نیست و خاک ذرات  هم‌گن و قابل تشخیصی دارد. تصور من از این قبرستان است، که یک جنگل، روی سطحی جدا کننده از آدم‌هایی سبز شده که روان و روح هر کدام از این آدم‌ها از میان آوندها و تنه‌‌ی این درخت‌ها گذشته و خودش را با لمس آخرین برگ هر درخت به آسمان رسانده. جایی که همه‌ی آدم‌ها آن‌جا به رویاهاشان می‌رسند. رویای پرواز، رویای قد کشیدن، رویای مهربان بودن و پیش هم بودن و یافتن گم‌شده‌های خود. تنیدن در طبیعت و رسیدن به یک آبیِ زلال و و پاک. گره زدن عناصر چهارگانه و یافتن راز هستی. پاسخی برای تمام پرسش‌های ازلی و ابدی.

امروز قبرستان را دیدم. بی‌دوربین و بی‌نقشه و خالی رفته بودم. آن قدر خالی که می‌شد بخوابم توی یک گودالی با دست کنده و خوش‌حال باشم از این انتخاب‌ام هم. رفته بودم تا میان آن سبزی وهم‌آلود فکر کنم تا بل‌که بیایم و بنویسم. اما انگار اشتباه بود. بی‌خیال و سرخوش برگشتم خانه با دو عدد نان داغ زیر بغل‌ام، دست‌‌ام می‌رفت زیر بغل و می آمد که بیرون،  لپ‌ها  پر بود و می‌جنبید. چقدر زیبا شد مرگ یک هو. چقدر خوب که آدم برود زیر خاک و بشود خوراک درختان و برود زیر سقف آسمان. حالا دیگر رنگ و روی همه چیز می‌رود. همه‌ی چیزهای رنگارنگ. همین هم شد. حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست. هر کدام ما به سمتی می‌رویم. یکی شاد و یکی غم‌گین. یکی ناامید و یکی نه. بخواهی فکرش را کنی از اول هم چیزی قرار نبود باشد و حالا هم چیزی نیست. هزارتو هم هزار تو دارد. یکی‌اش مال تو. یکی‌اش مال من. می‌گیریم و می‌رویم تا خود سقف آسمان.

 

پ.ن. نوشتن این متن همان قدر که سهل بود، ممتنع بود و زمان-بَر. شوخی نیست و شوخی نمی‌کنم و نخندید. اول که من به خود نامده بودم و آمدنم بهر چه بود؟! حالا هم به خود نمی‌روم. تنها این را می‌دانم که هزارتو اگر فرار است به ماهیت هزارتویی خود وفادار بماند؛ نباید به نتیجه‌ای برسد و باید گم شود. پس توجیه‌ای این میان آفریده شد:  گم شدن، ناپدید شدن...

 دل‌مان خوش شد.

سر همه سلامت.  

 صفاتان.

  س.ن.
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2520&uid=39