مجله‌ی هزارتو: هزارتو محسن مؤمنی

یک نفس با بازی هزارتو

پلاسِ ویندوز ایکس‌پی بازی‌ای داشت به نام هزارتو. هزارتویی با سوراخ‌های زیاد. عبور از آن‌ها گاهی چنان سخت و طاقت‌فرسا می‌شد که فکر می‌کردم قید بازی را بزنم. ولی نزدم، آنقدر ادامه دادم و دادم تا پایان کار. مثل بازی‌های دیگری که تا انتها ادامه می‌دهی. در بین راه تو را چنان جذب می‌کنند که نمی‌فهمی چه‌طور این‌چنین فرصت‌هایت را در اختیار آن گذاشته‌ای. تا مرحله‌ی پیش از پایان، راه چندان ناامیدکننده نبود. بالاخره راهی می‌شد یافت و پایانی را بر آن می‌شد تصور کرد. و با همین تصور تا پایان می‌رفتی. اما آخرین گذر، گذری تمام‌نشدنی بود. بارها و بارها. بارها و بارها و هر تکه از این گذر برای خود گذری بود که قدرتی چندین برابر مرحله‌ی پیشین و چندین و چند برابر سایر گذرها را می‌طلبید. پایان‌اش به نظر بی‌پایان بود. اما پایان یافت. پایان هزارتو هیچ جایزه‌ای نداشت. هیچ چیزی به عنوان پاداش اهدا نمی‌شد. تنها عکسی از یک جام در برابر چشمانت نقش می‌بست و تمام. اما قدرت دستان‌ات در کنترل ذره‌ذره‌ی حرکات موس را با تمام وجود حس می‌کردی. پاداش هزارتو در بودن تو خانه کرده بود. در ذره‌ذره‌ی ریزعصب‌های دست راستت. که همگی بی‌آنکه بدانند پر از قوت شده بودند. هزارتو را خودش تمام کرده بود و خودت. اما اعتلای ریزعصب‌های دست راستت را مرحله مرحله به تو بخشیده بود. بی‌آن‌که حس‌اش کنی از نزدیک. 
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=2523&uid=39