مجله‌ی هزارتو: مرگ امیر قربانی

تارعنکبوتها را از سقف آسمان پاک کن
هنوز داغی لوله اسلحه را زیر گلویم حس می‌کردم وقتی گلوله مغزم را شکافت و خودش را از سرم بیرون کشید. چه کسی بود که می‌گفت "گلوله‌ها همیشه جایی را برای آرام گرفتن پیدا می‌کنند"؟ و گلوله کوچک نقره‌ای من در آسمان اطاق به آرامش رسید. از صدای زمین خوردنم چیزی در وجودم لرزید. هیچوقت با این آرامش سرم را روی سینه سرد زمین نگذاشته بودم. به رد سرخی که روی سفیدی طاق جا مانده بود نگاه می‌کردم و به ستاره نقره‌ای که کنارش می‌درخشید. از لای دیوارهای نازک اطاق، صدای همسایه دیوانه‌ام را می‌شنیدم که دوباره همین قطعه را می‌خواند:

ماه را سر کشیدم
خیلی زود لب به سخن گشودم
و به چه قیمتی تمام شد؟
از رگه‌های نور مهتاب قطره قطره چکیدم
و هفت دریا را به سمت ستاره‌های دنباله‌دار درنوردیدم

آرام آرام تمام تنم از گرمای خون خیس می‌شود و من به صورت خسته پیرزنی فکر می‌کنم که به پلیس خبر خواهد داد. قول می‌دهم آرام و بی‌حرکت همینجا دراز بکشم تا پلیسها و آمبولانس سر برسند و به بی‌تفاوتی، ترس، لذت، وعذابی که از دیدن من گلویشان را خواهد گرفت نگاه کنم...اینجا صدای عجیبی شنیدیم....مثل صدای شلیک گلوله...شما حالتون خوبه؟...به دیوار می‌کوبد. من جوابی نمی‌دهم. می‌گذرم و همسایه دیوانه‌ام هم زود از سماجت دست بر می‌دارد و دوباره به خواندن ادامه می‌دهد...

شاید تو
رئیس‌ جمهوری شدی
که خوب و بد را از هم تشخیص بدهد
یا در سیل و تند‌آب
کشتی نوحی خواهی ساخت
و ما را به سمت ماه خواهی برد
ما را به سمت ماه ببر
به سمت ماه برو

پیرزن بیشتر از همسایه دیوانه‌ام می‌ترسد. هنوز مردد کنار تلفن نشسته و دستهای چروکش را روی شماره‌گیر می‌کشد. بالاخره تصمیمش را می‌گیرد و از پای تلفن بلند می‌شود. از پشت پنجره‌اش سرک می‌کشد ولی چشمهای خیس و کم‌سویش و کرکره‌های نیمه بسته اطاق من کلافه اش می‌کنند. جای چروک دستهایش بر شیشه می‌ماند، به ساعت گرد دیواری نگاه می‌کند، عقربه بلند قرمز ساعت روی هر دایره توخالی کوچک سیاه، مکثی می‌کند و رد می‌شود. برای هر دقیقه شصت بار این‌کار را تکرار می‌کند و اینقدر می‌چرخد تا از کار بیفتد. لحظه‌ای که از کار بیفتد زمان هم متوقف می‌شود.

از رگه‌های نور مهتاب قطره قطره چکیدم
و هفت دریا را به سمت ستاره‌های دنباله‌دار درنوردیدم

همسایه دیوانه‌ام ساعت گرد دیواری‌اش را از گل میخ پایین می‌کشد. باطری‌ ساعت را عوض می‌کند. به ساعت دیگری نگاهی می‌کند. عقربه‌ها را به سرعت آماده حرکت می‌کند. ساعت دیواری را دوباره به میخ می‌کشد. باز هم عقربه بلند قرمز ساعت روی هر دایره توخالی کوچک سیاه، مکثی می‌کند و رد می‌شود.


ماه را سر کشیدم
خیلی زود لب به سخن گشودم
و به چه قیمتی تمام شد؟

بدنم به شکل صلیبی روی کف‌پوش اطاق بی‌حرکت افتاده است. جم نمی‌خورم. کم‌کم احساس سرما می‌کنم، کمی بعد سمفونیِ تلخ و آرام پوسیدن آغاز خواهد شد و ‌چیزی نمی گذرد که بوی تعفن این‌جا را پر کند. سگ‌ها و گربه‌ها قبل از آدمها جیغ می‌کشند و آخرسر یک نفر پیدا می‌شود تا کسی را خبر ‌کند. ولی من به هیچ‌کس و هیچ چیز نیاز ندارم. من احساس تشنگی یا گرسنگی نمی‌کنم. انگار راحت و آسوده تا خود شب، بی‌خیال و یله همین‌جا دراز کشیده‌ام و تمام آنچه در اطرافم از دورترین جنگل وحشی تا بلندترین آتشفشانِ حریص جوشش می‌گذرد، ذره‌ای برایم مهم نیست.
شب مثل همیشه است. پیرزن غذایش را پای تلویزیون می‌خورد و برای بار آخر از پشت پنجره سر می‌کشد. ولی چشمهای خیسِ کم‌سویش، کرکره‌های نیمه بسته اطاق من و تاریکی شب دلگیرش می‌کنند. برای صدمین بار صدای عجیبی را که صبح شنیده بود در سرش مرور می‌کند، در حافظه‌اش با صدای بمب‌ها مقایسه می‌کند، با صدای گریه‌ها مخلوط می‌کند. فریاد مارلون براندو که استلا را صدا می‌زند از پشت شیشه تلویزیون روی مبل سر می‌خورد.
+
+
نورهای سرخ و آبی از لای کرکره‌های نیمه بسته، اطاق را به صحنه رقص شبیه کرده‌اند. هنوز با چشمهایی خیره به رد قرمز خون نگاه می‌کنم که زیر روشنایی نورها می‌رقصد. پیرزن را به آرامی در کیسه سیاه زیپ‌دار می‌گذارند.

تمام این روزها به پوسیدن و گندیدن گذشت. سگها و گربه‌ها جیغ می‌کشند.
لینک : http://hezartou.com/article.php?arid=45&uid=12